https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/137627

شناسه خبر: 137627
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۱۵

خاطرات سياسي

راوی سید مجتبی هاشم زاده: دقیقا ساعت 8 صبح بود . مصطفی آمد و مرا از خواب بیدار نمود و گفت: داداش می آیی برویم راهپیمایی . من گفتم بله به شرطی که از مادر اجازه بگیری و رفت اجازه گرفت و از اول خیابان نخریسی تا چهار راه لشگر را پیاده رفتیم . دیدیم ارتش به ملت پیوسته بود و با مردم شعارهای انقلابی سر می دادند . بعد یک مرتبه ارتش برگشت و تی راندازی کرد . خیلی از خواهران و برادران به شهادت رسیدند تا اینکه رفتییم به طرف بیمارستان ارتش که دست برادرم توی دست من بود در آن شلوغی پر سر و صدا دستش از دستم جدا شد و من خودم را به زحمت از زیر دست و پا نجات دادم اما هر چه مصطفی را صدا زدم او را نیافتم . چون تیر اندازی شدید بود فرار کردم و خودم را به منزل رسانیدم. مادرم پرسید برادرت کجاست؟ من با حالت گریه گفتم : شاید شهید شده باشد. با مادرم راه افتادیم و دوستان و آشنایان را خبر دادیم و من احساس کردم برادرم شهید شده است. همه با هم از این بیمارستان به آن بیمارستان دنبالش گشتیم . تا اینکه در بیمارستان امام رضا (ع) در گوشه راهرو چهره برادرم را دیدم و همگی او را در آغوش گرفتیم و از خوشحالی همه گریه می کردیم.