https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138194
شناسه خبر: 138194
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۳
شجاعت و شهامت
راوی محمد عباسی: به خاطر دارم آخرین لحظات دیدار من و شهید واحدی بیگی قبل از شروع عملیات کربلای 5 بود آن موقع آب و هوای اهواز بسیار گرم بود ، پس از اینکه برادر محسن رضایی برای ما سخنرانی کرد گفتند: هر کس می خواهد به مرخصی برود و با خانواده خود خداحافظی کند و برگردد تقریبا ساعت 2 بعد از ظهر بود که به ما مرخصی توشهری دادند تا بتوانیم با خانواده خود تماس بگیریم و خداحافظی کنیم من به همراه شهید واحدی بیگی به شهر اهواز رفتم و بعد از تماس تلفنی برگشتم پادگان که فرمانده برایمان سخنرانی کرد و گفت : دو عملیات مشابه داریم عملیات اول بچه های خودی نقش نیروی دشمن را بازی و ما به طرف آسمان تیر اندازی می کنیم و تا آمادگی لازم هنگام مقابله با دشمن واقعی را داشته باشیم و اگر یک زمانی اسلحه هایمان گیرکرد انها را تمیز کنیم و بتوانیم با دشمن تن به تن بجنگیم بعد گفت : بروید وصیت نامه خود را بنویسید و بعد از هر یک از ما یک عکس گرفتند که اگر کسی شهید شد از او عکس داشته باشند همه ما را یکجا جمع کردند و برایمان صحبت کردند و بعد از نماز مغرب و عشا و صرف شام ، نیروها را سوار اتوبوس ها کردند، کاملا اتوبوس را گلی کرده بودند یا همان استتار تا شناسایی نشود، اتوبوس ها به راه افتادند و ما نمی دانستیم به کجا می رویم و چه سرنوشتی در انتظار ما است من و شهید علیرضا در یک اتوبوس بودیم ایشان به من گفت : کمی صبر کن بالاخره معلوم می شود توکل به خدا ، هر چه قسمت باشد همان می شود وقتی از اتوبوس پیاده شدیم کمی پیاده راه رفتیم و به اتاق هایی رسیدیم ، داخل یکی از اتاقها رفتیم و پس از یک ساعت استراحت وضو گرفتیم و نماز صبح را به جماعت خواندیم و سپس زیارت عاشورا را خواندیم و بعد از صرف صبحانه از اتاق ها بیرون آمدیم که آنجا فهمیدیم که ما در خرمشهر هستیم . کمی آن اطراف قدم زدیم بعد به اتاق های خود برگشتیم که حاج آقا صادقی فرمانده گردان آمدند، نقشه عملیات را که در دست داشتند را به لنگه چوبی دری که آنجا بود چسباند و پس از حمد و ستایش خدا و قدری صحبت درباره ی نحوه ی عملیات که در نقشه چند جاده ورود اروند رود و کارخانه پتروشیمی و یک جزیره کشیده شده بود را برای ما در روی نقشه توضیح دادند و گفتند: انشاء الله از فردا عملیات شروع می شود و تیپ 21 امام رضا (ع) که ما بودیم باید حمله کند و گردان عملیات دو گردان کوثر است چون یک تیپ گردان های زیادی دارد نمی شود همه گردان ها را وارد عملیات کرد و نیز افزودند ابتدا، برادران غواص در ساعت مشخص فردا شب وارد آب می شوند و به دشمن حمله می کنند و سنگرهای تیربار و چهار اول دشمن را خاموش و منهدم میکنند و بعد هم گردان کوثر وارد عمل می شود که خوشبختانه من و شهید هر دو در این گردان بودیم . برای آخرین بار روی نقشه کار کردیم و مسائل و مشکلات را بر طرف نمودیم و بعد از گرفتن تجهیزات جنگی از قبیل : نارنجک ، تفنگ ، بادگیر، ما را سوار اتوبوس کردند و حدود نیم ساعت بعد در کنار ساختمان نسبتا بزرگی پیاده شدیم در حالیکه خمپاره دشمن درست روی سر مان می ریخت به داخل ساختمان رفتیم و خود را برای انجام عملیات آماده کردیم حدود چند ساعتی که به آغاز عملیات شبانه مانده بود آنجا واقعا قیافه برادران تماشایی بود هر کس را می دیدی گوشه ای مشغول راز و نیاز با معبود خود است. شهید علیرضا هم وضو گرفته بود و داشت نماز می خواند و چنان مجذوب خدا شده بود که غرق راز و نیازبود که گویی بهشت در چند قدمی او قرار دارد من آنجا به حال او حسرت می خوردم که ایشان چنین حالت معنوی به خود گرفته است .تا اینکه فرمانده آمدو نیروها را به خط کردند و بچه ها را از زیر قرآن عبور می دادند و بعد از نیم ساعت پیاده روی به پشت خط که رسیدیم بعد سوار بر قایقها شدیم و قایقها حرکت کردند داخل قایق هر کسی زیر لب ذکری می گفت : یا زهرا، یا مهدی، قایق های زیادی در طول رود اروند رود در حرکت بودند ناگهان یکی از قایق های جلو مثل اینکه به چیزی برخورد کرده باشد ایستاد و نتوانست جلو تر برود، فرمانده صدا زد که کسی به داخل آب بپرد و جلو راه را صاف کند دیدم علیرضا از قایق فورا به داخل آب پرید و جلو قایق را صاف کرد و دوباره حرکت کردیم و به محوطه بسیار بزرگ رسیدیم که کشتی های خیلی بزرگ دیده می شد گویا اسکله و بندر بود، از قایق پیاده شدیم و به منطقه عملیاتی رسیدیم پشت خاکریز های خط مقدم بودیم که صدا می زدند هر کس می خواهد تیربارچی باشد می تواند داوطلب شود که دیدم علیرضا هم جلو رفت و خواست اسمش را بنویسد که من به او گفتم: تو نمی توانی و قدرت آن را نداری ولی هر چه گفتم قبول نکرد و با سماجت یک تیر بار تحویل گرفت، تیربارچی ها همه جای خود مستقر شدند و چون من هم از قبل تیربارچی بودم جای خود ایستادم، به هر حال عملیات کربلای 5 آغاز شد و تقریبا حدود نیم ساعتی از شروع نگذشته بود که من درد شدیدی در شانه ام احساس کردم ، دستم را روی شانه گذاشتم دیدم پرخون است ، فهمیدم که مجروح شدم و تیرخورده ام یکی از برادران مرا به عقب برد و دیدم که علیرضا به جای من به جلو رفت و چون او همیشه دوست داشت جلو برود و رو در رو با دشمن بجنگد بعد از آنکه کمی از آتش دشمن کاسته شد و بچه ها چند تن از زخمی ها را به عقب آوردند من از آنها درباره علیرضا پرسیدم گفتند: همان موقع که ایشان به جای شما تیربار را برداشت و جلو رفت چند لحظه بعد در اثر اصابت تیر مستقیم دشمن به قلبش به درجه بالا و رفیع شهادت نائل گشت و چون دشمن پیشروی کرده بود فرمانده دستور عقب نشینی داد و ما عقب آمدیم و متاسفانه بچه ها نتوانستند جنازه ی علیرضا و چند تای دیگر را به عقب بیاورند و مفقود الاثر مانند.