https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138301

شناسه خبر: 138301
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

وقتی لباسهای محمد علی را بعد از چهل روز به ما تحویل دادند هنوز لخته های خون روی لباسش بود. معمولاً وقتی خون مدتی بماند بوی بدی می گیرد اما لباسهای او بوی عطر می داد. من برای تبرک مقداری از پاچه ی شلوارش را بریدم تکه تکه کردم و بین خواهرانم تقسیم کردم. مدتی از این ماجرا گذشت که یک شب خواب دیدم و ماجرای بریدن قسمتی از پارچه ی شلوارش را تعریف کردم. او به من خندید و گفت: برای چه این کار را کردی؟ من گفتم: می خواهم وقتی از این دنیا رفتم آن پارچه را روی جنازه ام بگذارم تا تو بتوانی من را بشناسی و شفاعتم بکنی. محمد علی گفت: پس اگر به آن دنیا آمدی، می توانی به راحتی مرا پیدا کنی چون پاچه شلوارم نصف است. من خندیدم و یک دفعه از خواب بیدار شدم. با خود گفتم: دیگر شکی ندارم که شهدا زنده هستند