https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138303

شناسه خبر: 138303
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵

خاطرات بعد از مجروحيت

محمد علی به دلیل مجروحیت در تهران بستری شده بود. وقتی ما از وضعیت او مطلع شدیم، به اتفاق پدرم بلافاصله به تهران رفتیم. در بیمارستان به دلیل کمبود جا او را روی یک بران کارد گذاشته بودند. محمد علی سمت راست بدنش پر از ترکش بود. محل اصابت ترکشها خونریزی خفیفی داشت، کسی نبود به وضعیت او رسیدگی کند. به هر ترتیبی بود برای او در یک اتاق جا باز کردیم. همان روز او را عمل کردند و در طی این عمل مجبور شدند یکی از چشمانش را تخلیه کنند. بعد از چند روز، دیگر خیالمان از طرف محمد علی راحت شد. نگران این بودیم چطور به مادرم اطلاع بدهیم. چون برادر دیگرم به خاطر تومُر مغزی بستری بود. و این خبر باعث می شد مادرم روحیه اش را از دست بدهد. خلاصه برادرم حسین به مشهد رفت و موضوع را به او گفت. مادرم بلافاصله خودش را به تهران رساند. جلوی درب بیمارستان دژبان اجازه ی ورود نمی داد. مادرم گفت: پسرم اینجاست، نمی دانم مجروح شده یا شهید؟ تو را به خدا اجازه بدهید او با ببینم. هر چه اصرار کرد فایده ای نداشت. مادرم ناراحت شد دژبان را هل داد و به داخل بیمارستان رفت. ما نیز به دنبال او راه افتادیم. مادرم همین طور گریه و سرو صدا می کرد. وقتی وارد اتاق محمد علی شد، او سریع از روی تخت بلند شد و شروع به تکان دادن دست و پایش کرد و گفت: مادر جان گریه نکن ببین من سالم هستم. فقط یک چشمم را در راه امام حسین(ع) از دست داده ام. در این بیمارستان افرادی هستند که دست و پایشان را فدای امام حسین(ع) کرده اند. یک چشم که چیزی نیست. شروع به صحبت با مادرم کرد موضوع مریضی برادرم را پیش کشید و مادرم را از آن حال بیرون آورد. بعد از مدتی محمد علی را از بیمارستان مرخص کردند و به مشهد آمد.