https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138310
شناسه خبر: 138310
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵
امدادهاي غيبي
محمد علی خاطره ای را اینگونه نقل کرد یک روز من و چند نفر از دوستانم تعداد زیادی عراقی را به اسارت گرفتیم. هر کدام از آنها دو برابر ما هیکل داشتند. در طی مسیر دائماً نگران این بودیم که آنها به ما حمله ور نشوند چون ما دو قبضه اسلحه بیشتر به همراه نداشتیم. خلاصه به هر ترتیبی بود آنها را به اردوگاه بردیم. موقعی که می خواستیم آنها را تحویل بدهیم، یکی از اُسرا گفت: منظورت چیست؟ به جز ما چند نفر کس دیگری نبود. آن عراقی گفت: منظورم آن آقایی است که سوار بر اسب سفیدی پشت سر مواظب ما بود. وقتی آن عراقی این حرف را زد اشک از چشمانمان جاری شد. ما به خاطر به اسارت در آوردن آن عراقی ها به خودمان مغرور شده بودیم. این اتفاقی که افتاد یک معجزه بود.