https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138325
شناسه خبر: 138325
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵
عشق شهادت
یادم می آید یک روز رفته بودیم فلکه ضد و با همدیگر صحبت میکردیم، گفتم محمد آمدیم و یک روز جنگ تمام شد و روز قیامتی هم بر پا شد. ما که اینقدر ادعا داشتیم هیچی: دیگر از قافله شهدا عقب می مانیم. محمد رد زیر خنده و گفت: راست می گویی آن موقع اگر ما را جدا کردند چه کنیم؟ به شدت دو نفری تحت تاثیر قرار گرفته بودیم و گریه می کردیم. حالت خاصی به ما رست داده بود. گفت: سید بیا قولی بده: هر کدام زودتر شهید شدیم، دیگری را شفاعت کنیم حرم امام رضا (ع) در فلکه ضد کاملاً مشخص است همانجا رو بروی حرم امام رضا (ع) عهد و پیمان بستیم تا هر کدام زودتر شهید شد دیگری را شفاعت کند. گفتم: محمد تو احتمال رفتنت بیشتر است. اگر رفتی سلام من را به جدّم برسان. خلاصه روزی که میخواست به جبهه برود اصلاً دلمان نمی آمد از هم جدا شویم. گریه می کردیم خانواده اش هم در راه آهن بودند آنها با خود می گفتند چرا محمد سوار می شود باز پیاده می شود و با من رو بوسی می کند آنها متوجه نبودند ولی من می دانستم که دیگر بازگشتی نیست.