https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138327
شناسه خبر: 138327
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵
اخلاص عمل
بچه ها را تازه آورده بودند و در چادرها اسکان داده بودند بعد بین بچه ها نوبت می گذاشتند که چه کسی شهردار شودـ شهردار اصطلاحاً به کسی می گفتند که کارهای رُفتُ و روب و غیره ی بچه ها را انجام می دادـ شب اوّل که غذا خوردیم کسی اصلاً توی این فکرها نبود بعد از خوردن غذا همه ظرفها را کناری گذاشتند تا بعداً آنها را بشورند صبح که بلند شدیم دیدیم ظرفها شسته شده و مرتب در کنار سنگر چیده شده است. محمد می گفت: بَه بَه به این ایثار گری تا زمانی که همچین افراد ایثار گری وجود دارند من که دست به سیاه و سفید نمیزنم. روز بعد دیدیم که کفشها نیز واکس زده و مرتب هستند خلاصه دیدیم که هر شب این برنامه ادامه دارد. تصمیم گرفتم مچ این بنده خدای ایثار گر را بگیرم تا دفعه بعد یادش برود ایثار گری یعنی چه؟ شب در سنگر خودم را به خواب زدم دیدم محمد ساعت 2 دقیقه شب به آرامی طوری که کسی متوجه نشود بلند شد رفت به سمت کفشها و تندتند شروع به واکس زدن کرد همه کارها را زیر نظر داشتم تا ببینم چه کار می کند دیدم رفت به مسجد تا نزدیکی های صبح بعد یواشکی آمد و گرفت خوابید. بعد برای نماز صبح بلند شد گفتم: یک آبرو ریزی بکنم تا دیگر محمد از این ایثارگریها نکند. فردا صبح از زیارت عاشورا که آمدیم: بعد از ورزش صبحگاهی بچه ها آمدند برای صبحانه خوردن که بار محمد شروع کرد صحبت کردن درباره ایثار گرها. من که می دانستم جریان از چه قرار است گفتم: برادران توجه کنید: می خواهم موضوعی را به شما بگویم. می خواهم این ایثارگر با شخصیت را خدمت شما معرفی کنم. محمد یک نگاهی به من کرد، فهمید که من متوجه کارهایش شده ا م. یک دفعه محمد شروع کرد به صحبت کردن. می خواست حرف را عوض کند. گفتم محمد: اجازه بده صحبتم تمام شود می خواهم بگویم کی این کارها را انجام می دهد. ناگهان محمد گفت: فلانی ساعت 2 دیشب یکی از فرماندهان می خواست داخل سنگر گاز اشک آور بیاندازد او را دیدی؟ گفتم نه از ساعت 2 به بعد کسی داخل سنگر نیامده است. محمد به بچه ها گفت: دیدید مچش را گرفتم لو رفت. ناگهان دیدم همه جلو می آمدند و به من التماس دعا می گفتند. هر چه به من می گفتم بخدا قسم من نیستم چشمم به محمد بود که لبخند می زد. آ روز هر چه به بچه ها می گفتم بابا کار نیکنام است هیچ کس باور نمی کرد. می گفتند این چون مچ تو را گرفته است تو می خواستی لو نری. دیگر بچه ها ولم نمی کردند حتی بعد از این ماجرا اگر می خواستم ظرف خودم را هم بشورم نمی گذاشتند می گفتند تو ایثارگری بگزار ما برایت بشوریم. محمد به من می گفت: تا تو باشی که بخواهی کسی را لو بدهی. این هم از خاطرات شیرینی بود که از محمد در ذهنم باقی مانده بود.