https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138328

شناسه خبر: 138328
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵

رقت قلب

محمد علی به تازگی از جبهه برگشته بود. یک شب برای دیدن او به خانه ی پدرم رفتم. ایشان خیلی ناراحت بود. از او پرسیدم چه اتفاقی افتاده، چرا ناراحتی؟ گفت: دوستم فوت کرده است. پرسیدم مدت زیادی بود که با او دوست بودی؟ محمد علی گفت: نه، دو سه ماهی بیشتر نمی شود. این بنده خدا مدتی بود وقتی من و باقر از مسجد می آمدیم بیرون در گوشه ای از مسجد می ایستاد و ما را نگاه می کرد. یک روز بعد از نماز پیش او رفتیم، و دلیل اینکه چرا هر روز به ما خیره می شود را جویا شدیم. او سفره ی دلش را برای ما باز کرد و گفت: من در خانواده ای بزرگ شده ام، که از نماز و عبادت خبری نبوده است. من خودم هم اکنون بیست و چهار سال سن دارم و مشروب می خورم. تقریباً یک ماهی است که یک نیروی درونی من را به سمت مسجد کشانده است. وقتی شما را می بینم، حسرت می خورم. دوست داشتم به نحوی با شما ارتباط برقرار کنم، شاید بتوانید به نحوی به من کمک کنید. خلاصه محمد علی گفت: ما او را با خود به مراسمات مذهب و حرم می بردیم. دیشب شب اول قبرش بود. خواب دیدم دو حیوان وحشی به شدت او را شکنجه می دهند. آن بنده ی خدا این آخر عمری توبه کرده بود حال نمی دانم چه گناهی از او سر زده بود که شکنجه می شد. من از خدا برای او طلب آمرزش می کنم. محمد علی همیشه سعی می کرد. جوانان هم سن و سال خودش را به سمت اسلام و انقلاب بکشاند.