https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138354
شناسه خبر: 138354
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵
جهاد با نفس
خاله محمد برایم نقل کرد یک مرتبه به مناسبت بازگشت محمد از جبهه مهمانی برگزار شده بود، خواهر و برادرها و خاله هایش را هم دعوت کرده بودند. سر سفره محمد با غذایش بازی می کرد و چیزی نمی خورد. بعد به طوری که کسی متوجه نشود نه اینکه بخواهد تظاهر کند و همه بفهمند از سر سفره بلند شده و در همین حین هم می گوید: به به چه غذای خوشمزه ای ـ به به چه سفره ای! خاله محمد می گفت: یک لحظه متوجه شدم، محمد در اتاق نیست و هر کسی سر گرم کار خودش بود. تعجب کردم که چرا محمد نیامد. بلند شدم و به بیرون رفتم. خانه ایشان یک زیرزمینی دارد که در سمت چپ حیاط واقع شده است. حدس زدم محمد آنجا باشد. از پله ها پائین رفتم و محمد را آن جا دیدم. گفتم: بروم جلو ببینم چکار می کند. تا من را دید، گفت: سلام خاله جان و چیزی را پشتش مخفی کرد. گفتم: محمد چرا از سر سفره بلند شدی، این چی بود پشت سرت مخفی کردی؟ دیدم محمد سست شد و سرش را پائین انداخت. گفت: هیچی. کنجکاو شده بودم. گفتم: هیچی که نمی شود؟ دوباره گفت: هیچی. خلاصه محمد که اصرار خاله اش را می بیند، می گوید: خاله اگر به کسی چیزی نگویی بهت می گویم. خلاصه دیدم دستش را بیرون آورد و یک تکه نان خشک به همراه یک پیاز که نصف آن پوسیده است در دستش قرار دارد . گفتم: پیاز برای چی نیاز داری؟ گفت: خاله جان از وقتی که آمدم و سر سفره نشستم: وقتی غذاها را دیدم یاد بچه های خودمان در خط مقدم افتادم که هنگامی که در محاصره قرار می گیرند. نان خشک ندارند بخورند. گفت: این خورشت ها و غذاها از گلویم پائین نمی رود. الان هم نمی دانم که همرزمانم چی می خورند به کسی چیزی نگو ولی من نمی توانم این سفره ها را قبول کنم یادش گرامی.