https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138367

شناسه خبر: 138367
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵

خواب و روياي شهادت

به تازگی عملیات کربلای پنج به پایان رسیده بود. رزمندگان اسلام در حال تثبیت موقعیت های تصرفی خود در منطقه بودند. وضعیت خط خیلی نا آرام بود ما خط مقدم را تحویل دادسم وعقب تر آمدیم صبح روز سیزدهم اسفند طبق معمول برای خواندن نماز از خواب بیدار شدم. بعد از خواندن نماز دوباره دراز کشیدم تا بخوابم. همه ی بچه ها خواب بودند اما آقای نیکنامی زیارت عاشورا می خواند حال و همای خاصی داشت. ساعت 5/8 بود آقای گوران من را بیدار کرد و گفت: باید به خط برویم تا وضعیت جدید نیروها مطلع شویم. من بلافاصله از چادر بیرون آمدم و پوتین هایم را پوشیدم. در همین حین آقای گوران گفت: مواظب آقای نیکنامی باش دیشب خواب دیده است که شهید می شود. من زیاد حرف ایشان را جدی نگرفتم ولی انگار چیزی در وجودم من را لرزاند. خلاصه سوار ماشین شدیم و سمت خط حرکت کردیم. من از آقای نیکنامی پرسیدم ماجرای خوابی که دیده ای چیست؟ ایشان گفت: دیشب سیدی که شال سبزی بر گردن داشت به خواب من آمد و گفت: فردا برای سفر آماده باش. من به شوخی گفتم: پس آقای نیکنامی از ما فاصله بگیر اگر قرار باشد شهید بشوی ما که در کنار تو هستیم زخمی می شویم. در بین راه به پیچ خطرناکی رسیدیم که ناگهان از مقابلمان چیپی با سرعت زیاد در حالی که کنترل خود را از دست داده بود به سمت ما آمد. با خود گفتم: بالاخره خواب آقای نیکنامی هم تعبیر شد الان است که جیپ به ما برخورد کند. با مشاهده ی این صحنه بلافاصله راننده روی ترمز زد. خدا را شکر آن ماشین با فاصله ای به اندازه یک بند انگشت از کنار ما عبور کرد. نفس راحتی کشید چند دقیقه ای در همانجا توقف کردیم چون همه شوکه شده بودیم. دوباره به راه خود ادامه دادیم. آتش دشمن بسیار شدید بود. دائماً گلوله های خمپاره و توپ در اطراف ما به زمین می خورد. به نزدیکی خط که رسیدیم آمبولانسی به خاطر نرمی خاک در بین راه گیر کرده بود ـ خاک رس ـ تقریباً پانصد متر بیشتر تا خط فاصله نداشتیم. همان جا توفق کردیم و از ماشین پیاده شدیم. تا شاید بتوانیم کمک کنیم آن آمبولانس بیرون بیاید اما هر چه تلاش کردیم نتوانستیم. خلاصه به اطراف رفتیم تا اوضاع منطقه را بررسی کنیم. آقای نیکنامی از ما فاصله گرفت و به سمت دیگری رفت، حال وهوای خاصی داشت. فکر می کنم او به خاطر این از ما دوری می کرد که اگر اتفاقی برایش افتاد به ما آسیبی نرسد. کمی در اطراف گشت زدیم آتش دشمن زیاد بود با قرارگاه تماس گرفتیم برای کسب تکلیف، توسط بیسیم دستور رسید برگردیم. من خیلی خوشحال شدم چون دیگر تا حدودی مطمئن شده بودم خواب آقای نیکنامی تعبیر نمی شود. مجروح آن آمبولانس را به ماشین خودمان آوردیم و به سمت قرارگاه حرکت کردیم. هنوز چند متری از آمبولانس دور نشده بودیم، می خواستم به ایشان بگویم: خدا را شکر خواب شما هم تعبیر نشد که یک دفعه خمپاره ای در پشت ماشین به زمین خورد و لاستیک عقب ترکید. همین که آمدیم خیز برداریم که خودمان روی زمین بیندازیم خمپاره ای دیگر در کنار ماشین از سمت راننده خورد ترکشی به پای من اصابت کرد. ناگهان سر آقای نیکنامی روی دنده ی ماشین افتاد. صدایی از او بلند نمی شد حتی آه کوچکی . ترکش به قلب او اصابت کرده بود. در همین حین آمبولانسی از راه رسید ما را سوار بر آن کردند و به بیمارستان صحرایی بردند. در آنجا بلافاصله تیم پزشکی او را معاینه کردند اما هیچ علائم حیاتی در وجود ایشان نبود. آقای نیکنامی درخط مقدم به همان ترکش کوچکی که به قلبش اصابت کرده بود شهید شد و به مهمانی خدا رفت.