https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138369

شناسه خبر: 138369
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵

حالات معنوي قبل از شهادت

محمد علی بار آخری که می خواست به جبهه برود. به تهران رفت تا آنجا سوار قطار بشود و به اهواز برود. شب را به خانه ی یکی از دوستانش می رود تا صبح با همدیگر به جبهه بروند. تقریباً بیست روزی از شهادت محمد علی گذشته بود که آقایی درب منزل ما آمد. من ابتدا او را نشناختم. از او پرسیدم شما؟ او گفت: من پدر یکی از دوستان پسرتان هستم. او را تعارف کردم و به داخل منزل آمد گفت: آقای نیکنامی شب قبل از اینکه به اهواز برود به منزل ما آمد تا صبح به اتفاق پسرم به منطقه برودند. صبح موقع رفتن وقتی به صورت آقای نیکنامی نگاه کردم صورتش بسیار نورانی بود نمی توانم برایتان توصیف کنم یک نور خدایی در وجودش می دیدم. موقع رفتن صورت او را بوسیدم به او گفتم: التماس دعا شفاعت من را هم بکن. همان جا فهمیدم که او شهید می شود. بعد از چند روز پسرم از جبهه برگشت و خبر شهادت آقای نیکنامی را آورد. من فقط آمدم شما را ببینم و به خاطر تربیت چنین فرزندی به شما تبریک بگویم.