https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138371

شناسه خبر: 138371
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵

حرمت والدين

آخرین باری که محمد علی می خواست به جبهه برود تقریباً ساعت 12 ظهر بود برایش یک فنجان چای ریختم. نصف چایش را خورد. گفت: مادر من دیگر می روم. گفتم: موهای صورتت خیلی بلند شده است، قبل از رفتن بیا داخل آشپزخانه آنها را برایت کوتاه کنم. او را به آشپزخانه بردم. صورتش را اصلاح کردم و یک پیراهن سپید به او دادم. پیراهن را پوشید گفت: مادر من را شبیه دامادها درست کردی گفتم: انشاء الله برگشتی دامادت می کنم. محمد علی گفت: من زنهای اینجا را نمی خواهم، من حورالعین می خواهم. من آن موقع منظور حرف او را نفهمیدم. پسرم رفت و بعد از مدتی به شهادت رسید.