https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138398
شناسه خبر: 138398
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵
حسن برخورد
راوی محمد غلامی راد: یک روز به هنرستان سید جمال الدین رفتم. تا از وضعیت درسی پسرم باقر دوست صمیمی آقای نیکنامی اطلاع کسب کنم. آقای نیکنامی در حیاط مدرسه مرا دید . بلافاصله جلو آمد بعد از سلام و احوالپرسی خودش را معرفی و از من دعوت کرد برای صرف چای به دفتر بسیج مدرسه بروم. من چون وقت نداشتم ابتدا قبول نکردم ایشان گفت : اگر ما را قابل نمی دانید حداقل افتخار بدهید برای نوشیدن یک لیوان آب در خدمتتان باشیم دیگر نتوانستم چیزی بگویم با ایشان به دفتر بسیج مدرسه رفتم و چای خوردم . اسم ایشان را از زبان باقر زیاد شنیده بودم ولی بار اول او را در مدرسه دیدم . چند روزی از این ماجرا گذشت یک روز در حالیکه داشتم به مشتریان نان می دادم چشمم به آقای نیکنامی افتاد جلو آمد بعد از سلام و احوالپرسی گفت: مرا شناختید ؟ گفتم :بله در خدمتتان هستم . نان می خواستید ایشان گفت : نه برای کار دیگری اینجا آمده ام می خواستم بدانم شما چه موقع وقت دارید می خواستم چند دقیقه ای در مورد باقر با شما صحبت کنم. من گفتم: بعد از اینکه نانوایی تعطیل شد بیایید باهم پیاده تا خانه برویم و در بین راه باهم صحبت می کنیم خلاصه ایشان شب به نانوایی آمد بعد از پایان کار با همدیگر به سمت خانه حرکت کردیم . چند قدمی که از نانوایی دور شدیم ایشان شروع به صحبت کرد و گفت : شما می دانید در حال حاضر در کشور ما جنگ است ما هم اکنون به نیروهای دوره دیده در جبهه نیاز داریم می خواستم ببینم نظر شما در مورد اینکه باقر با من به جبهه بیاید چیست؟ گفتم : هر کسی بر حسب وظیفه اش باید درجنگ شرکت کند همانطور که امام فرمودند : هر جوانی که می تواند اسلحه به دستش بگیرد باید به جبهه برود . این وظیفه ی شرعی اش است . من تحت تاثیر حرفها و برخورد او قرار گرفتم از همان ابتدا معلوم بود او متعلق به این دنیا نیست. آقای نیکنامی به این طریق رضایت مرا برای حضور باقر در جبهه گرفت.