https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138438
شناسه خبر: 138438
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵
آخرين وداع با دوستان
راوی طیبه عظیمی: آخرین روزی که همسرم غلام ( محمد نیک عیش ) می خواست به جبهه برود . داخل حمام غسل شهادت کرد و بعد به من گفتند : من از همین جا که بروم یقیناً برگشتی دیگر در کار نیست . ایشان ساکشان را برداشتند و به سر چهار راه که رسیدند یک دفعه دیدم دوباره به خانه آمدند و گفتند : ساعتم را جا گذاشتم ، همان را بدهید . من هم ساعت را به ایشان دادم و رفتند . هنوز به سر خیابان دریا نرسیده بودند که دوباره به خانه برگشتند و گفتند : این مرتبه دسته چکم را فراموش کرده ام همراه ببرم ، آن را بدهید . من هم دسته چک را به ایشان دادم . مرتبه سوم هنوز هنوز به اول کوچه نرسیده بودند ، برگشتند و در پشت در حیاط به من گفتند : من می خواستم یک مطلبی را به شما بگویم اما نتوانستم . می خواستم برای شما آن مطلب را بنویسم همانطور که برای بچه ها در داخل دفترهایشان نوشتم . ولی الان می خواهم آن مطلب را حضوراً به شما بگویم . من دارم می روم . اگر برنگشتم مرا حلال کنید . اگر گاهی اوقات در زندگی کوتاهی کردم مرا حلال کنید . بچه ها را حسینی وار تربیت کنید . حجاب دخترم و خودت درست باشد هر کس بر ضد این انقلاب و مردم حرف زد شما حق سکوت نداری ، باید آنها را امر به معروف و نهی از منکر کنی ضمناً پس از اینکه من شهید شدم حق ندارید گریه کنید . در آخر هم خداحافظی کرد و رفت .