https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138446
شناسه خبر: 138446
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵
محبت و مهرباني
راوی محمد حسن نیک عیش: در سال 61 من مجروح شدم و بینائیم را از دست دادم . زمانیکه برادرم غلام محمد برای اولین بار در بیمارستان به دیدنم آمد ، خواب بودم. یک دفعه هم تختیم که یک جنوبی بودذ گفت: برادر مشهدی ،آی مشهدی پاشو مهمان داری ، وقتی بلند شدم متوجه شدم صورتم خیلی خیس است . آن لحظه چیزی متوجه نشدم پس از اینکه با برادرم رو بوسی کردم او گفت : برادر از اینکه چشمهایت را از دست داده ای ناراحت نیستی . در آن لحظه به لطف خداوند خندیدم و گفتم برادر ای کاش صد تا چشم می داشتم و آنها را در راه خداوند می دادم . بعد برادرم خندید و با دست به پشتم زد و گفت : برادر اگر من تا به حال در رابطه با شما دلهره و نگرانی داشتم از الان به بعد دیگر ندارم . پس از اینکه برادرم از من خداحافظی کرد و رفت . همان برادر جنوبی که هم تختیم بود گفت : برادر متوجه شدی چرا وقتی بیدار شدی صورتت خیس بود . گفتم : نه . گفت : زمانی که برادرت به دیدنت آمد شما خواب بودی . ایشان آنقدر بالای سر شما گریه کرد که تمام صورت شما خیس شد .