https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138448
شناسه خبر: 138448
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی طیبه عظیمی: یک شب خواب دیدم که زیر زمین را تا نیمه ها گل و لای قرار گرفته است و بسیار تاریک بود . من و فرزندم در داخل گل و لای قرار داشتیم . با سختی از درون گل و لای در آمدیم . روز بعد مادر شوهرم به خانه ما آمد و گفت: خودت و بچه ها را حاضر کن که می خواهیم به عروسی برویم . به مادر شوهرم گفتم : من دیشب خواب بدی دیده ام و از صبح که بیدار شده ام یکسره دلشوره دارم . می ترسم برای محمد آقا اتفاقی افتاده باشد . بعد از این که نهار را صرف کرده بودیم ، درب حیاط به صدا در آمد ، رفتم تا درب را باز کنم وقتی که چشمم به برادران سپاهی افتاد تا حدودی متوجه تعبیرخوابم شدم . برادران سپاه گفتند : برادر نیک عیش شدیداً زخمی شده اند . هر چه سریعتر حاضر شوید و به پدر و برادر ایشان هم اطلاع دهید تا ساعت 5 بعد از ظهر عازم تهران شویم . من هم بلافاصله به منزل پدرشوهرم رفته و به آنها اطلاع دادم . بعد از ظهر به مقصد تهران حرکت کردیم وقتی وارد بیمارستان امام خمینی تهران شدیم ، متوجه شدم همسرم ( غلام محمدنیک عیش )قدرت تکلم ندارد _ چون قطع نخاع شده بود _ مدت سه روز من بالای سر ایشان بودم و در طول این مدت چند دفعه به هوش آمده و دوباره بی هوش می شدند و من بالای سر ایشان گریه می کردم با چشم اشاره می کردند که گریه نکنید . شب چهارم به منزل برادرم رفتم و در آنجا هم خواب دیدم که همسرم با لباس فرم سپاه جلوی درب منزل برادرم آمد و گفت : من دارم می روم شما با من کاری ندارید . من همین طور که بلند شدم و دستم را دراز کردم که بگویم محمد آقا کجا می خواهی بروی ؟ من هم می آیم . از خواب بیدار شدم _ حدود ساعت 3__3/5 شب بود . پدرم را از خواب بیدار کردم و گفتم حاج آقا بلند شوید ، فکر می کنم که محمد آقا شهید شده است . زودتر بلند شویم تا به بیمارستان برویم . پدرم گفت :دخترم این موقع شب وسیله نیست ، باشد فردا صبح می رویم . برادرم از همسایه اش وسیله گرفت و بلافاصله ما را به بیمارستان رساند وقتی وارد بیمارستان شدیم، دیدم همسرم به شهادت رسیده اند . وقتی سؤال کردم چه وقت شهید شده؟ پرستار گفت : ساعت 3/5 شب به شهادت رسیدند .