https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138457
شناسه خبر: 138457
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵
خاطرات سياسي
راوی طیبه عظیمی: من زمان انقلاب سال 56 در یکی از راهپیمایی ها با آقای نیک عیش آشنا شدم . آشنایی ما به این صورت بود که یک روزمن برای گوش کردن سخنرانی آیت الله خامنه ای - مقام معظم رهبری - و اقامه نماز ظهر و عصر به مسجد کرامت رفتم . در آنجا ایشان آخرین تغییر و تحولات و آخرین فرمایشات حضرت امام خمینی (ره) را بیان نمودند . هنگام سخنرانی ، مأمورین رژیم شاه متوجه حضور ایشان در مسجد شدند. و به دین منظور به هیچ کس اجازه ورود و خروج نمی دادند و اگر کسی می خواست از مسجد خارج شود مورد ضرب و شتم آنها قرار می گرفت . از طرفی از 20 ، 25 نفری که در مسجد بودیم ، 5 نفرمان کم سن و سال بودیم و از موقعیت بوجود آمده می ترسیدیم . آقای نیک عیش که از ما چند سالی بزرگتر بود به طرف ما آمد و شروع به صحبت کرد و ما را دلداری داد و گفت : من اولین نفر از شما را از مسجد خارج می کنم ، بقیه هم پشت سر من از مسجد خارج شوید و از هیچ کس نترسید ، آنها با شما کاری نخواهند داشت . این چوب باتوم ها برای شما نیست کار آنها با سید - مقام معظم رهبری - است . سپس ایشان از میان 5 نفر من را انتخاب کرد و با هم از درب مسجد بیرون آمدیم . ناگهان بدنم شروع به لرزیدن کرد. ایشان یک مرتبه برگشت و نگاه پر هیبتی به چهره ام کرد و گفت: هنوز دشمن را ندیدی این قدر می ترسی اگر دشمن را ببینی چقدر می ترسی ! با گفته ایشان آرامش خاصی به من دست داد . ایشان دست من را گرفت به سمت باغ نادری حرکت کردیم. بقیه نیز یکی یکی به دنبال ما آمدند . هیچ کس با ما کاری نداشت و حتی جلوی ما را نگرفتند و ما به راحتی به انتهای دیوار باغ نادری رسیدیم. درآنجا من به ایشان گفتم : چرا نیروهای امنیتی شاه به ما کاری نداشتند ، نکند که خود شما جزء همین نیروها هستی و حالا آمدی ما را شناسایی کنی و بدانی که چه کسی هستیم و کجا زندگی می کنیم . نکند شما ساواکی باشی ! ایشان خیلی ناراحت شد و گفت : نه ، پسر جان اشتباه می کنی ، این مطلب را بعداً می فهمی . سپس بدون اینکه اسم همدیگر را هم بدانیم از هم جدا شدیم و من به طرف خانه مان حرکت کردم . این جریان گذشت ولی چهره ایشان را بطور کامل در ذهنم سپردم . تا اینکه در راهپیمایی روز 9 دی ایشان را اول بازار فرش سمت خیابان خسروی دیدم ، یکباره دست و پایم را گم کردن و به یاد قضیه مسجد کرامت افتادم و شک اینکه نکند او از عوامل نیروهای دولتی شاه باشد خودم را به داخل جمعیت راهپیمایی کشاندم و پنهان شدم تا من را نبیند . به دین منظور از مسیرهای مختلف خودم را به انتهای خیابان خسروی رساندم . در آنجا یکباره وجود ایشان را در کنار خودم احساس کردم . به او نگاهی کردم و با التهاب گفتم : چه خبره که شما به دنبال من افتادی ؟ گفت : " هیچی من کاری به حال شما ندارم چون به تو علاقه پیدا کردم و می خواهم با قشر جوانی مثل شما در ارتباط باشم به سراغت می آیم ." و بعد بلافاصله حدود 20 اعلامیه از اعلامیه های امام را از جیبش در آورد و به من داد و گفت : " این جدیدترین اعلامیه های رسیده از قم است ، سعی کن اینها را در بین افرادی که می شناسی پخش کن . سریع اعلامیه ها را گرفتم و یکراست به منزل رفتم ، چون می ترسیدم که مأمورین آنها را در طی مسیر راهپیمایی از من بگیرند و دچار دردسر شوم . بعد از پنهان کردن اعلامیه ها در منزل به مسیر راهپیمایی برگشتم ولی جمعیت متفرق شده بودند . روز بعد 10 دی بود . من جلوی فروشگاه ارتش قدیم بودم که باز مجدد آقای نیک عیش را دیدم ، ایشان با دیدن من ، صدا زد : "برادر" جلو رفتم . گفت : اعلامیه ها را چکار کردی ؟ گفتم : دیشب همه را بین ائمه جماعت مسجد هایی که می شناختم تقسیم کردم . گفت : خیلی خوب ، سپس با جمعیت راهپیمایی به سمت چهارراه لشکر حرکت کردیم ، ناگهان مأمورین شاه شروع به تیراندازی و کشتار مردم بی گناه کردند . جمعیت به هر سمتی شروع به دویدن کرد . ایشان در این موقعیت مردم را به مکانهای امن هدایت می کرد و بچه هایی را که زیر دست و پا افتاده بودند بغل می کرد و آنها را یا به مادرانشان می رساند یا به شخصی می سپرد . پیرزنها و مجروحین را از معرکه دور می کرد . به طوری که بعد از لحظاتی تمام لباس ، دست و صورتش خون آلود شده بود و من برای یک لحظه فکر کردم که ایشان مجروح شده است . در میان جمعیت ایشان خودش را به من رساند و دختر بچه یک سال و نیمه ای را که گریه می کرد به من داد و گفت : این بچه را به جای امنی برسان . من هم دفترچه را از او گرفتم و به سمت خیابان خاکی شروع به دویدن کردم و در بین راه با خود فکر کردم که : خدایا با این بچه چکار کنم . این بچه مال کیست ؟ مادرش کجاست ؟ حتماً الان دارد به دنبال او می گردد . در همین افکار بودم که فکری به سرم زد و گفتم او را به قسمت گمشدگان حرم می برم حتماً کسی به سراغ او خواهد آمد . به سمت باغ ملی مسیر را تغییر دادم که آقای نیک عیش را با دو تا بچه در بغل دیدم . خندیم و گفتم : برادر ، مثل اینکه شما هر چه بچه است جمع می کنی ؟ گفت : بله ، چکار کنم ، این هم خودش کاری است . گفتم : پول داری تا برای ساکت کردن اینها چیزی بخریم . گفت : نه ، برعکس من هم پولی به همراه ندارم . در مسیر حرکتمان نانوایی باز بود ، ایشان با دیدن نانوایی به سمت آن رفت و درخواست یک عدد نان برای بچه ها را کرد و گفت : چون الان پول ندارم شما یک نان برای این بچه ها بدهید بعداً من پولش را برای شما خواهم آورد . بعد نان را از نانوا گرفت و بین بچه ها تقسیم کرد . سپس بچه ها را به حرم بردیم . در آنجا مادر دو تا از بچه ها پیدا شدند و فقط یک نفر کسی از بستگانش پیدا نشد ، ایشان نگران بود مه نکند برای مادراو اتفاقی افتاده باشد . لذا من بچه را به ایشان دادم و گفتم : اگر اجازه بدهید من به خانه مان بروم . او بچه را از من گرفت . و ما از هم خداحافظی کردیم و من به خانه رفتم . بعد از این جریان دیگر برای من یقین شد که آقای نیک عیش دولتی نیست . درسال 59 یکدیگر را مجدد در سپاه ملاقات کردیم در حالی که هر دو نیروی سپاه بودیم .