https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/138478
شناسه خبر: 138478
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۲۵
مبارزه با ضد انقلاب و منافقين
راوی عبدالحیم عظیمی: اوایل تشکیل سپاه قبل از جنگ از رسانه ها اعلام شد که حدود 120 نفر را در کردستان سربردیده اند. به دستور آقای رستمی آماده شدیم که به منطقه کردستان برویم. آقای نیک عیش و آقای رستمی قبل از حرکت برای تحویل گرفتن اسلحه به لشکر 77 رفتند. سرهنگ 2 که مسؤل مهمات بود، با دیدن دو جوان می گوید: آقاجان، دستور فرمانده کل قوا بنی صدر است که اسلحه به نیروهای سپاه و بسیج ندهید. سپس آن دو بی نتیجه برگشتند. ما خیلی ناراحت شدیم، ولی آقای نیک عیش به بچه ها دلداری داد و گفت: بچه ها اگر شده با دست خالی هم به جنگ با دشمنان برویم، می رویم. زیرا دستور امام است و اصلاً جایز نیست که ما اینجا بمانیم و نسبت به این مسأله سهل انگاری کنیم. بعدازظهر آماده حرکت بودیم که یک نفر با درجه ستوان دوم از اردولانس (تعمیرگاه اسلحه)، آمد و گفت: چون شما به منطقه ای می روید که درگیری است، برای این که از بین نروید، چند اسلحه تعمیری برای شما آورده ام. سپس اسلحه ها را تحویل داد و رفت. با دیدن اسلحه ها همه تمایل داشتیم که سلاح داشته باشیم. ولی چون تعداد آن ها کم بود به همه نرسید. آقای نیک عیش که اشتیاق همه را برای داشتن اسلحه دید، گفت: آقاجان اسلحه و فشنگی که داریم همین ها هست. شما را به هر چه دوست دارید قسم تان می دهم که با همین مهمات کم حرکت کنید. همه گفتند: چشم. و از مشهد راهی کردستان شدیم. در سنندج پیش آقای صیاد شیرازی که فرمانده ارتش آن جا بود رفتیم. ایشان بعد از اطلاع از جریان گفت: همه ی راه ها را کومله ها و دموکرات ها بسته اند و اختیارات شهرهای منطقه را به دست گرفته اند. شما اگر بچه ها را به داخل منطقه ببرید، ممکن است به وسیله ی آن ها از بین بروند. ناگهان دلهره و شبهه ای در مقابله با آن ها در دل بچه ها بوجود آمد. آقای نیک عیش که متوجه موضوع شد، شروع به دلداری، ارشاد و روحیه دادن به بچه ها شد و گفت: آقاجان ما واقعاً اگر سرباز امام زمان (عج) هستیم، باید حرکت کنیم و توکلمان به خدا، امام زمان (عج)، امام حسین (ع) و امام علی (ع) باشد. بعد از گفته ی ایشان همه آماده ی حرکت شدیم. آقای شیرازی که ما را مصمم در کارمان دید، گفت: از طرف بنی صدر دستور آمده که اسلحه و مهمات به برادران بسیجی و سپاهی ندهید. ولی من این دستور را اجرا نمی کنم، چون شما را از خودمان می دانم و نظر من این است که همه ی ما مثل هم هستیم، هرچند خلاف قانون است، عمل می کنم و به شما مهمات می دهم. اما فقط می توانم یک کالیبر 50 برای جلو و یکی هم برای عقب ستون شما بدهم. ولی باز هم سعی کنید که نروید. بچه ها گفتند: نه، از مردن که بالاتر نیست و شهادت آرزوی ما است. بالاخره با اراده ی قوی حرکت کردیم و به سقز رسیدیم. در آن جا درگیری ما با کومله ها و دموکرات ها شروع شد. عده ای از ما که نوجوان بودیم، از ترس به خود می لرزیدیم. یکی گفت: با این وضعیت تیراندازی اصلاً راهی وجود ندارد که ما پیروز شویم. آقای نیک عیش بلافاصله با سخنانش مجدداً به بچه ها روحیه داد و گفت: براردران عزیز، چون مهمات ما خیلی کم است، پس ما باید از این ها کمال استفاده را بکنیم وسعی کنید در تیراندازی هایتان دقت کنید تا با هر تیر یک نفر از نیروهای دشمن را از بین ببریم. بعد از صحبت های ایشان همه دل و جرأت پیدا کردیم و تا نزدیک صبح با دشمن جنگیدیم. تا این که صبح آن ها با مقاومت ما عقب نشینی کردند.