https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/139360

شناسه خبر: 139360
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۳۸

خواب و روياي شهيد

راوی طاهره نعمتی : پدرم سابقه زیادى در جبهه داشت بیشتر اقفراد روستا از اخلاق و رفتار او در جبهه تعریف مى‏کردند پدر بزرگم با اینکه بسیار پیر بود به جبهه رفت تا بیشتر او را ببیند چون او کمتر به پشت جبهه مى‏آمد پدر بزرگم به عنوان روحانى با پدرم خدمت میکرد وقتى مریض شد او را به کاشمر آورد اتفاقاً شبى که پدرم تشریف آوردند مهمان داشتیم بعد از این که مهمان‏ها رفتند ما مشغول مشق نوشتن بودیم و پدرم دراز کشیده بود مادرم نشسته بود و به درس ما رسیدگى نى کرد ناگهان پدرم در عالم خواب با صداى بلند مى‏خواند عاشقم عاشق کربلایم ترسم آخر بمیرم کربلا را نبینم و شروع کرد به گریه کردن بعد مادرم تکانشان داد و گفت: عباسعلى عباسعلى چرا گریه مى‏کنى وقتى از خواب بلد شد گفت: اى خانم چرا مرا از خواب بیدار کردى نمى‏دانى که من در چه سرزمینى بودم الان در خواب مى‏دیدم که در جبهه هستم و با دوستانو رفیقانم شعر مى‏خوانیم و خود را براى رفتن به عملیات آماده مى‏کنیم.