https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/139367

شناسه خبر: 139367
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۳۸

شجاعت و شهامت

راوی طاهره نعمتی : یکدفعه دایى ام که همرزم پدرم بود تعریف مى‏کرد: یک شب براى شناسایى به داخل مقر عراقى‏ها رفتیم صبح دم باید بر مى‏گشتم وقتى به مقر نورمان رسیدیم دیدیم على آقا پدرت همراهمان نیامده همه جا را دنبالش گشتیم شب بعد آمد پرسیدم کجا بودى؟ ما همه جا را دنبالت گشتیم گفت: بعد از این که شما راه افتادید سر و کله عراقیها پیدا شد من به درخت تکیه دادم و آیه )و جعلنا( را خواندن و تا شب هماجا ایستادم و این‏ها آمدند و رفتند اما من را ندیدند شب که شد راه افتادم و الان در خدمت شما هستم ما از تعجب و جرأت او شگفت زده شدیم.