https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/139473

شناسه خبر: 139473
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۳۹

اولين اعزام

راوی مرضیه ابراهیمی : وقتی برای اولین بار قرار بود به جبهه برود، رفته بود امضای من را جعل کرده بود. به ایشان گفتتم: امیر چطور شما امضای من را جعل کردی؟ گفت: مادر جان، باشد الان به جبهه نمی روم. می خواست به این خاطر مرا دلداری بدهد. یکی دو هفته ای که گذشت یک روز دیدم از مدرسه نیامد. به دبیرستان زنگ زدم مسئولین مدرسه گفتند: امیر امروز به مدرسه نیامده است. از طرفی هم اطلاع داشتم که آن روز از استادیوم تختی (مسعود آباد) نیرو به جبهه اعزام می کنند. به اتفاق خواهر امیر به محل استادیوم رفتیم. در آن جا جمعیت زیادی از جوانها را دیدم که جهت اعزام به جبهه جمع شده اند. امیر یک کاپشن چهارخانه داشت یک دفعه دیدم این کاپشن تن یک جوان کم سن و سال است. جلو رفتم و از این جوان پرسیدم که ببخشید می خواهم از شما یک سئوالی بکنم. گفت: سئوال کنید. گفتم: این کاپشن مال خودت است یا مال دوستت؟ تا این موضوع را از او سئوال کردم فرار کرد و رفت. دوباره پیدایش کردم و گفتم: راستش را بگو این کاپشن را از کجا آورده ای؟ مال خودت هست یا مال دوستت؟ وقتی این سخن را گفتم: خندید و گفت: مال امیر است. پرسیدم چرا تن شماست؟ گفت: امیر عمداً داده تا بپوشم که اگر شما آمدید نتوانید او را بپناسید. سرانجام امیر را پیدا کردم و گفتم: امیر چرا کاپشن را به دوستت دادی؟ می آمدی و راستش را به خودمان می گفتی که می خواهی به جبهه بروی. من که با جبهه رفتن شما مخالفت نمی کردم. مخالفت من به این خاطر است که شما درس هم بخوانی . ایشان در آنجا با زبان شیرینی که داشت من را بوسید و از خود راضی راضی کرد.