https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/140308
شناسه خبر: 140308
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۴۹
شجاعت و شهامت
راوی محمود نجاریان کرمانی : در تاریخ 8/ 4/ 65 عارفان خداجوی با کاردانی عظیم از شهر مقدس عازم به میادین مبارزه با صدامیان کافر بودند که این بنده حقیر ذره ای بودم از دریای عظیم انسانها. همراه با کاروان به جبهه جنگ می رفتم تا خویش را به دریای عظیم انسانهای پاک و مقدس رسانیده و خویشتن را تطهیر سازم. از تهران ما را که برای اولین مرتبه عازم بودیم به طرف ایلام بردند. در موقع حرکت از مشهد حدود ساعت 11 صبح بود که مارش حمله آغاز شد. رادیو مرتب از مژده ای بزرگ خبر می داد. مژده آزاد سازی مهران. آری رزمندگان اسلام شب هنگام به کافران بعثی تاخته بودند و عده بسیار زیادی از آنها را کشته و زخمی ساخته بودند. بسیاری هم به دست رزمندگان اسلام اسیر شده بودند. ساعت سه نیمه شب بود که به پادگان لشکر 5 نصر رسیدیم. صبح روز بعد ما را دسته بندی کردند و هر دسته را جهت انجام کاری به قسمتهای مختلف هدایت می کردند. اینجانب را که به عنوان گروه تخصصی جهتت پشتیبانی عزیزان رزمنده اعزام شده بودم را به دایره آبرسانی در پادگان ظفر بردند. مدت سه روز بر اثر ازدیاد نیرو قسمت اینجانب نمی شد که به منطقه اعزام شوم. روزها به بهداری صحرایی که در دامنه کوهی مستقر بود می رفتم و به مجروحین که از منطقه بوسیله هلی کوپتر می آوردند کمک می کردم. تا اینکه روزی نزدیک نماز مغرب بود و مشغول گرفتن وضو جهت فریظه نماز مغرب و عشاء بودم که شنیدم بلندگو مسجد اعلام می کند برادر نجاریان به جلوی مسجد جهت ملاقات مراجعه فرمایند. هیچ نمی دانستم چه کسی با من کار دارد. آخر من در آن سرزمین کسی را نداشتم که به ملاقاتم بیاید. با یک اضطراب زاید الوصفی به طرف مسجد به راه افتادم. ناگهان چشمم به برادرم احمد نجاریان افتاد که با چشمان پر از شوق و لبانی آکنده از تبسم رضایت بخش به طرف من آمد پس از سلام دست هایش را به دور گردنم انداخت و محکم مرا در سینه اش فشرد، نمی دانید تا چه حد خوشحال شدم. آخر می دانستم که برادرم در جبهه است ولی اصلا امید آنرا نداشتم که ایشان را در آن سرزمین پیدا کنم و ایشان هم نمی دانست که من به جبهه آمده ام. برایم جای تعجب بود که چگونه بی پرده که من اینجا هستم. آخر او در پادگان 21 امام رضا (ع) بود. برایم خیلی عجیب بود. پس از احوال پرسی از ایشان سئوال کردم از کجا فهمیدی که به اینجا آمده ام. ایشان با یک صورت ملکوتی و بشاش به من تبریک گفت و اظهار داشت که آخرین برادر بالاخره تو نیز موفق شدی و از توبه آزمایش سالم بدر آمدی. و با یک حالت خاص و استثنایی اظهار داشت که برادر با این آمدنت به این منطقه نام خودت را در صف یاوران امام زمان ثبت کردی. همینقدر که پشت به همسر و فرزندان و خانه و کاشانه کردی ثابت می شود که اگر امام زمان هم انشاءا... ظهور کند تو نیز در لیست یاوران آن حضرت خواهی بود. او گفت: خیلی خوشحال است که مرا با لباس بسیجی در آن سرزمین ملاقات کرده است. منهم خیلی خوشحال بودم. حقیقت را بگویم چون قبل دیدن ایشان احساس غربت خیلی رنجم می داد ولی گویا قدرتی دیگر گرفته بودم. باهم به مسجد رفتیم. نماز خواندیم. آن شام املت گوجه فرنگی داشتیم. شام را باهم خوردیم. اتفاقاً با فرمانده واحد آبرسانی آشنا درآمد. تقاضای انتقالم را به واحد مربوطه دادم، موافقت شد. از لشکر 5 نصر به لشکر 21 امام رضا (ع) منتقل شدم به واحد تعاون لشکر 21 امام رضا (ع) قسمت نامه رسان و پلاک کوبی معرفی شدم کاری را شروع کردم. از کارم خیلی خوشحال بودم. هر چند که فقط چند روزی یک بار برادرم را می دیدم لکن از اتفاقی که افتاده بود خرسند بودم. روز تولد امام رضا (ع) که از مشهد گروه زیادی به خاطر جشن به منطقه آمده بودند. با خود شیرینی و بستنی و مرغ آورده بودند. شب عید را با شادمانی زیاد پشت سر گذاشتیم. برای نماز صبح سحرگاه بود از خواب بیدار شدم. هنوز اذان صبح را نگفته بودند. بعضی از شبها که به منطقه نمی رفت در چادر ما می خوابید. آن شب هم به منطقه نرفته بود. بعد از اتمام جشن تولد حضرت رضا (ع) به چادر ما آمد و کنار من خوابید. وقتی از خواب بیدار شدم ایشان را ندیدم، به تصور اینکه برای نماز به مسجد رفته از چادر بیرون آمدم. در تاریکی شب مشاهده کردم که شخصی سر بر سجده گذاشته است و با خدای خود راز و نیاز می کند. وقتی به دقت نگاه کردم او را دیدم که با معبودش با خدای خود مشغول راز و نیاز است و به نماز نافله شب مشغول است. صبح زود که بعد از نماز به چادر رفته بودم و می خواستم استراحت کنم مشاهده کردم که برادرم پیش من آمد که برادر بلند شو. گفتم: کجا؟ گفت: برویم به دیدار دوست. گفتم: جدی کجا؟ گفت: برویم خط. البته من دلم لرزید ولی خوشحال شدم که بالاخره نوبت به من رسید که از نزدیک جبهه جنگ را با چشم خویش ببینم. سراسیمه از جا بلند شدم. چهار نفر دیگر از رزمندگان به همراه ما با یک وانت تویوتا به منطقه اعزام شدیم. جاده ایلام مهران یک جاده پر از نشیب و فراز و پر پیچ و خم بود و بسیار خطرناک. بین راه نیروهای زرهی ارتشی را می دیدم که در مکانهای مختلف مستقر شده بودند. پس از چند ساعت به شهر آزاد شده مهران رسیدیم. توپخانه دشمن مرتب منطقه را زیر آتش گرته بود. ناگهان لرزشی عجیب در اتومبیل پدید آمد و پس از لحظه ای در قسمت جلو اتومبیل بیش از ده گلوله توپ و خمپاره در فاصله 20 تا 50 متری منفجر شد. اتومبیل برای لحظه ای متوقف شد. برادرم به راننده فریاد زد که برای چه توقف کردی؟ حرکت کن و با سرعت برو. اتومبیل شناسایی شده بود و قدرت حرکت کردن نداشت. برادرم که سمت راست من نشسته بود مثل مرغ سبکبالی پرید و راننده را از اتومبیل پیاده و خودش پشت فرمان نشست و به داخل شهر مهران رفتیم. وقتی به محیط نسبتاً امنی رسیدیم مشاهده کردم که برادرم با حالت خاصی به من خیره شده است و گفت: چه بود برادر ترسیدی؟ نزدیک بود هر دو نفرمان را باهم در مشهد تشییع کنند. این صدامیان نابکار هر روز که ما به منطقه می آییم همین طور و حتی بعضی وقتها بدتر از این از ما پذیرایی می کنند. جایگزینی نیروها به اتمام رسید وقت خروج از شهر مهران از منطقه ای می رفتیم که اطراف آن را سیم های خاردار کشیده بودند و جنازه های صدامیان به طور پراکنده مشاهده می شد. من از ایشان خواستم که به این منطقه برویم و از جنازه ها دیدن کنیم. ایشان پاسخی که به من داد برایم خیلی آموزنده بود، گفت: نه برادر تا اینجا که آمده ایم جز منطقه عبور و مرور ماست. اگر چه هم اکنون رزمندگان ما بیش از 2 کیلومتر آن طرف تر پیش رفته اند ولی مجوز ورود به این منطقه را نداریم. توجه داشته باش که حرکت ما حرکت ولایتی است. اگر ما در آن منطقه وارد شدیم و با وسایل مختلف از بین برویم دستمان به هیچ جا بند نخواهد بود و دستاویزی نداریم و چه بسا که بر اساس تمایل نفسانی به جای شهادت و وارد شدن به بهشت بدون پرسش و سئوالی وارد دوزخ شویم و با گفتن این مطلب ما را از خواسته های نفسانی بازداشت و درس بزرگی به من آموخت.