https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/142015

شناسه خبر: 142015
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۳:۱۳

فکاهي شوخ طبعي

راوی محمود قائمی : سید محمد دستی به سرم کشید و گفت : آقای مجید چه مدلی می زنی؟ من که حواسم کاملا پرت شده بود، گفتم: سید جان هر مدلی که می خواهی بزن. اگر وارد نیستی یک پیاله وسط سرم بگذار و اضافه ها رو قیچی کن. سید محمد کارش را شروع کرد و من در فکر و خیال خود غرق شده بودم به هر جایی که می شد پرنده خیالم پرواز می کرد. لحظه ای به مشهد می آمد و لحظه ای در دانشگاه بود و لحظه ای به آرایشگاه صلواتی سید برمی گشت. ناگهان سید محمد دستمال سلمانی خود را برداشت و تمیز کرد فقط نمی دانستم چرا با خود می خندید، پرسیدم: سید چی شده قاطی کردی؟ ولی همینطور می خندید. آیینه ای از جیبش درآورد و گفت که ببین چه طور شده است. نزدیک بود سکته کنم،‌راستی راستی سید محمد حرف مرا عمل کرده بود. دور تا دور سرم را ماشین کرده و وسطش را پر مو گذاشته بود. راستش را بخواهی شبیه یونانی های قدیم شده بودم. خدا را شکر کردم که کسی آن طرف ها نبود، اگرنه آبروریزی می شد. بلافاصله چفیه را از دور گردنم باز کردم و روی سرم انداختم. راستش تا آن روز به چنین بلایی گرفتار نشده بودم. گفتم: سید ترا به خدا قسم یک کاری بکن. رسم همشهری را خوب به جا آوردی. سید خنده ای کرد و گفت: آخه قربونت بشم مگر شاعر نگفته: از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن از طرفی مگر مؤمن نباید حرف مؤمن را باور کند. این دفعه هر دو باهم خندیدیم. بالاخره راه و چاره ای به ذهنش رسید و قرار شد که تمام موی سرم را یکدست با ماشین نمره چهار بزند. و بلا به خیر گذشت.