https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/143648

شناسه خبر: 143648
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۳:۳۸

عشق به جهاد

راوی غلامرضا مشمول امان محمد: شبها با پدرم به مسجد قمر بنی هاشم می رفتیم و احیا می کردیم تا اینکه یک روز اطلاع یافتیم یکی از پاسداران محلمان شربت شهادت نوشیده است . به خاطر دارم آنروز پدرم به تشییع جنازه شهید رفت و تا بعد از ظهر به خانه نیامد . نزدیک غروب بود که پدرم در حالی که یک جعبه زولبیا بامیه برای افطار آورده بود وارد خانه شد. بعد از افطار همه دور هم بودیم و از سجایا و صفات پاسدار شهید می گفتیم . پدرم در فکر عمیقی غرق شده بود اصلا متوجه صحبتهایمان نبود. گویا امروز با روزهای دیگر از زمین تا آسمان فرق کرده بود. هنوز به چهره گرفته پدرم چشم دوخته بودم که پدرم رو به مادرم کرد و گفت : تاکنون بارها آهنگ جبهه رفتن کرده ام وتو جلوی مرا گرفته ای و مریضی ات وبچه ها را جلو کشیده ای که اینها را بزرگ کنی خودش ثواب جبهه دارد . البته درست است که تو مریضی و بچه ها کوچک هستند اما باید دانست که خدا بزرگ است و سر پرست همه مخلوقات اگر اجازه دهی یک مرتبه هم که شده برای ادای دین به جبهه بروم. می ترسم که جنگ و جهاد تمام شود و من نزد خدا رو سیاه باشم. آخر الان جبهه به من و امثال من نیاز دارد. سکوت سنگینی فضای خانه را پر کرده بود . همه به سخنان پدر که از ته قلب بیرون می آمد گوش می دادیم. آن روز مادرم چیزی نگفت اما از نگاهش معلوم بود که رضایت دارد . فردای آن روز از مادرم سئوال کردم چرا به پدر چیزی نگفتی ؟ مادرم گفت : پسرم پدرت راه خودش را انتخاب کرده حتی به بزرگان فامیل هم برای راضی کردن من متوسل شده است . من هم رضایت کامل نداشتم تا اینکه دو شب پیش در عالم خواب امام خمینی را دیدم که به من گفتند: چرا نمی گذاری شوهرت به جبهه برود؟ گفتم : آقاجان بچه هایم سرپرست می خواهند و هنوز حرفم را تمام نکرده بود که در جواب گفتند : خانه پدرت را ببین در چند قدمی تو است. پس تنها نیستی من هم پسرم دیگر جلوی رفتن پدرت را نمی گیرم . با اتمام ماه رمضان پدرم دوباره به شاطری پرداخت او مرد پر تلاش و ساده زیست فشار کار و گرفتاری به او فرصت آراستن ظاهر را نمی داد همیشه موهایش را با دست مرتب می کرد . یکی از روزها پشت درب مغازه زیر سایه شاه توت که پدرم آن را کاشته بود نشسته بودم که پدرم از راه رسید . به خانه که رفتیم پای سفره ناهار متوجه شدم که امروز پدرم سر و وضعی مرتب تر از بقیه روزها دارد . موها به یک طرف و به اصطلاح فاکل شده است. گردش ایام به تندی در جریان بود وپدر هر روز مهربانتر از دیروز با ما رفتار می کرد . به خصوص به نوازش خواهر کوچکترم می پرداخت. گویا در اعماق ضمیرش با دخترک بیست روزه اش حرف می زد و از اینکه او را تنها می گذاشت عذر خواهی می کرد . چند روزی سپری گشت تا اینکه شبی همه گرد سفره شام جمع شده بودیم و پدر وارد شد . اما در دستهایش پاکتی بزرگ وجود داشت همه فکر کردیم شاید پاکت پر از آجیل باشد . خواهر بزرگم پیش دستی کرد و گفت : پدر جان برای من کتاب خریده است وخواهر دیگرم گفت : شاید جعبه شیرینی باشد . در حال حدس زدن بودم که پدرم نشست و خاطر همه را جمع کرد و گفت بچه ها داخل این پاکت چیزی است که برایتان به یادگار می گذارم آنگاه از داخل پاکت قاب عکس بزرگی را بیرون آورد . به چه عکس نورانی ! همه متعجب شده بودیم . حالافهمیدم که چرا چند روز پیش پدر با سر و وضع مرتب تری به خانه آمد . پدر ادامه داد : در ایام ماه مبارک که نوبت گرفته بودم تمامی کارهایم را کرده کردم و تاچند روز دیگر به جبهه اعزام خواهم شد . من برای ادای دین به جبهه می روم و هیچ خوش ندارم که این بار سنگین سرپرستی شما و مادر مریضتان را بر دوش دیگران بیاندازم. به هر حال اگر لیاقت داشتم و شهید شدم این قاب عکس را به حجله بگدارید و زیر درخت توت جلوی حیاط بگذارید و گلدانهای خر زره را که پرورش داده ام از ابتدا تا انتهای کوچه قرار دهید. با لاخره روز موعود فرا رسید و پدرم با شور و علاقه وافری برای آموزش به مدت 45 روزه به شهر تربت جام اعزام گشت . بیاد دارم در مدت آموزش هر ده روز یک دفعه برای خبرگیری از ما به خانه می آمد. بدین ترتیب آموزش به پایان رسید و پدرم جهت نبرد با دشمنان همراه سپاهیان محمد(ص ) به جبهه های کردستان عزیمت نمود. تقریبا از رفتنش به جبهه بیست روز نگذشته بود که عملیات کربلای 2 در منطقه عملیاتی حاج عمران شروع شد . در این عملیات سردار رشید اسلام شهید محمود کاوه و بسیاری از رزمندگان اسلام از جمله پدرم به تربت عشق بوسه زدند و روحشان از کالبد تن شادمانه آزاد و به ملکوت اعلی پیوست . سرانجام در روز رمضان 1366 بعد از یکسال مفقود بودن پبکر گلگون کفن و بدون سر پدرم بر روی دستهای امت شهید پرور مشهد تشییع و در جوار ملکوتی حضرت امام رضا ( ع ) ، بهشت رضا در منزل جدیدش آرمید.