https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/143649
شناسه خبر: 143649
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۳:۳۸
تلاش و پشتکار
راوی غلامرضا مشمول امان محمد: ماه رمضان سال 65 هنوز به نیمه نرسیده بود. پدرم همیشه بعد از اتمام پخت ظهر از نانوایی می آمد. امّا آن روز اندکی دیرتر شده بود. همه نگران شده بودیم ساعت حدوداً یک و سی دقیقه نیمروز هفتم رمضان را نشان می داد. همگی گوش می دادیم شاید صدای موتور پدر را بشنویم من که از همه سریعتر بودم. با شنیدن صدای موتور پدر از جاپریدم. به طرف درب حیاط رفتم. مثل همیشه پدر بود و موتورش و یک خورجین پر از اجناس خواروبار و چهار جعبه نوشابه که روی ترک موتورش از خیابان سرخس تا اینجا حمل نموده بود. سلام کردم و باز هم پشت ترک موتور پدرم را گرفتم، به طرف عقب کشیدم تا جک موتور زده شود. بعد هم مشغول کمک در تخلیه اجناس گردیدم. لبهای خشک پدرم و قیافه بی رمق او حاکی از خستگی و عطش شدیدی بود. چون شاطر نانوایی بود و از صبح تا شب پای تنور، نان بربری می پخت. یک راست به طرف حیاط رفت و تا گردن زیر آب فرو رفت . انگار اندکی از گرما از بدنش بیرون رفته بود. بعد هم آمد و داخل سالن روی موزاییک های سرد دراز کشید. وقتی گرما از بدنش پرید رو به مادرم کرد و گفت: حالا دیگر تاب و توان روزه گرفتن در پای تنور داغ را ندارم. سن وسالم بالا رفته و مثل جوانی هایم دیگر طاقت و استقامت ندارم. به سلامتی چند روز دیگر قدم در چهل و هفت سالگی می گذارم. 27ساله که شاطرم. مادر با نگاه دلسوزانه اش رو به پدرم کرد و گفت: من که بارها گفته ام ماه مبارک که هر سال که می رسد نوبت بگیر. با شنیدن حرف مادرم. پدر کمی در فکر فرو رفت و بعد از مکثی کوتاه گفت: خرج خانه چی می شه؟ مادرم گفت: توکل کن به خدا مقداری برای روز مبادا پس انداز کرده ام. تازه مغازه خوار بار فروشی که کنار خانه هست می توانی سرت را گرم کنی. پدر نفسی تازه کرد و با لبخندی رضایت بخش رو به مادرم گفت: خدا خیرت بده زن که ملاحظه ما راهم می کنی، همین فردا به قهوه خانه عرب می روم و تا فردا به جای خودم یک شاطر می بینم.