https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/144522
شناسه خبر: 144522
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۳:۵۰
معجزات جنگ
راوی قربان مخصوص : یکی از دوستان و همرزمانش چنین نقل می کرد در عملیات والفجر هشت فرزندم محمدعلی مسئول دوشیکا بود و جزء نیروهای پیشروی چند ساعتی که از عملیات گذشت ناگهان دیدم از سوی اروند رود محمدعلی با بدنی کاملا خیس می آید به سرعت به طرفش رفتم و او را در آغوش کشیدم متوجه شدم که گریه می کند پرسیدم چرا گریه می کنی؟ بغضش ترکید و با گریه گفت: آقا امام زمانم را دیدم و ادامه داد هنگامی که فرمان حمله صادر شد به طرف دشمن رفتیم بعد از مدتی ناگهان فهمیدم که قایقمان سوراخ شده و آب آنرا فرا گرفته و در حال فرو رفتن به زیر آب هستیم و چون محمدعلی شنا بلد نبوده و می گفت: دست و پا می زدم و فریاد می کشیدم یا مهدی، یکدفعه آقائی نورانی را دیدم و در حالیکه یک عطر خاصی از سویش به مشام می رسید دستم را گرفت و گفت: بیا گفتم ، من شنا بلد نیستم آقا بعد با کلامی آرام بخش فرمودند: دستت را بده به من و بیا دستش را گرفتم که یکباره خودم را در کنار ساحل یافتم و هرچه اطرافم را جستجو کردم آن آقا را ندیدم.