https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/147280

شناسه خبر: 147280
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۰:۲۹

عشق شهادت

راوی زینب کیخسروی: یک روز حسن به خانه آمد و به من گفت:مادر ساک مرا بیندید می خواهم برای چهل و هشتم به مشهد بروم.من چند دست لباس و مقداری پول او دادم موقعی که می خواست برود گفت:مادر جان سوغاتی چه می خواهی برایت بیاورم.گفتم:مادر جان سوغاتی می خواهم چه کنم؟شادی تو برای من سوغاتی بزرگی است حسن خیلی اسرار می کرد گفتم:هر چه دلت می خواهد بیاور.وقتیکه برگشت دیدم چهار عکس زیبا از خودش گرفته بود برای من آورد و گفت:این سوغاتی من است آنها را ببرد سر مزار شهداء بگذار گفتم:یعنی چه؟گفت:آخر هر شهیدی بایستی نشانی از خود داشته باشد.