https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/148953

شناسه خبر: 148953
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۰:۵۳

خاطره شماره 26 - شهید محمود کاوه

راوی برازنده: حدود 20 روزی بود که من از پیش کاوه از منطقه آمده بودم مشهد . یک شب خواب دیدم که آقای کاوه دارد با لبخند به سمت من می آید ، ایشان تک تنها بود و من هم داشتم به طرف ایشان می رفتم هر دو نفرمان لباس نظامی داشتیم . بعد با خنده گفت ما را تنها میگذاری و می روی ، گفتم خدا شاهد است آقای کاوه ما قصد این که شما را تنها بگذاریم نداشتیم ما ماموریتمان تمام شده بود باید می آمدیم اینجا تکلیفمان را روشن می کردیم . بعد اگر اجازه می دادند می توانستیم دوباره در خدمت شما باشیم یا شما را درخواست کنید . دوباره بر می گشتیم این را هم بدانید که ما هیچ وقت حاضر نیستیم شما را تنها بگذاریم . در همان عالم رویا برادر کاوه گفت یک خوابی برایت دیده ام که دیگر نتوان از منطقه فرار بکنی با شوخی می گفت پرسیدم چطور گفت : آقای سمرقندی عملیات در پیش است یک تیپ جدید به نام تیپ امام حسین (ع) تشکیل شده و این تیپ مسئول ندارد ، فرمانده ندارد . توی جلسه ای که با حضرت آیت ا... خامنه ای و برادر محسن رضایی داشتیم می خواستند یک نفر را برای تیپ انتخاب کنند ، مانده بودند که چه کسی را مشخص بکنند ، ما شما را معرفی کردیم در همان عالم رویا بغض گلویم را گرفت و گفتم آقای کاوه ما لایق فرمانده تیپ نیستیم . ما اگر گردان را هم بتوانیم راه ببریم ، خیلی شیرین کاری کرده ایم . شما خیلی رو ما حساب باز کرده ای ولی ما خودمان اینقدر حساب نمی کنیم برادر چرا چنین کاری کرده ای ؟ اول فکر می کردم شوخی می کنند بعد دیدم که قضیه جدی است به هر حال توی همین عالم رویا ما را به عنوان فرمانده تیپ امام حسین (ع) معرفی کردند و در کنار ما آقای کاوه عملیات می کرد و ما هم این طرف داشتیم عملیات می کردیم توی عالم رویا من می دیدم که آقای کاوه دارد نیروهایش را هدایت و رهبری می کند و عالم واقع وقتی دو یگان در جناحین دارند عمل می کنند نمی توانند همدیگر را ببینند . اما خیلی واضح همدیگر را می دیدیم ، در همین عالم رویا دیدم یک گلوله خمپاره کنار آقای کاوه به زمین اصابت کرد و یک ترکش رفت توی گیجگاه ایشان و به درجه شهادت رسیدند و من در همان حال یک دادی زدم و از خواب بیدار شدم و دیدم خانم من هم یک داد زد و بلند شد شروع کرد به گریه کردن .آقای کاوه با خانواده من و متقابلا آشنایی داشتند همدیگر را دیده بودند ،خانم من هم یک چیزی شبیه خواب من دیده بود که بنده و آقای کاوه در همین عملیات شرکت کردیم و آقای کاوه به درجه شهادت رسیده است . به مجرد اینکه دو تایمان بلند شدیم و هر دوتا همزمان با یکدیگر داد زدیم و پا شدیم نشستیم که سه چهار دقیقه ای بعدش اذان صبح شروع شد . هر دوی ما شروع کردیم به گریه ای بسیار شدید و یقین پیدا کردیم که آقای کاوه شهید شدند . نماز صبح را خواندیم و با یک اضطرابی بعد به خانم گفتم تا وقتی که جنازه کاوه را نیاورده اند من به خانه نمی آیم شما منتظر من نباشید چون می ترسم که ایشان را بیاورند و ما موفق به زیارت ایشان نشویم بعد رفتم به پادگان و از پادگان به معراج شهدا رفتم و به مسئولین آنجا سفارش کردم که اگر آقای کاوه را آوردند مرا خبر کنند . از من سوال کردند از کجا می دانی کاوه شهید شده است . گفتم من یقین دارم که ایشان شهید شده است و شماره تلفن خودم را هم به آنها دادم . اینجا هیچ کس هنوز خبر نداشت و من هم به کسی نگفتم . حدودا چند روزی گذشت تا اینکه نیمه شبی مرا صدا زدند و گفتند تلفن ، وقتی آمدم گفتند از معراج شهدا است . گفتند آقای کاوه را آوردند اگر می خواهیید ببینید بیائید . ما هم ماشین استیشن پادگان را برداشتیم و با تعدادی از برادرها رفتیم معراج شهدا . ایشان را از توی سردخانه بیرون آوردند ، وقتی پیکر ایشان را دیدم مثل همیشه که حمام می رفت و می آمد آنگونه بود . لبهای ایشان گل انداخته بود