https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/148961
شناسه خبر: 148961
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۰:۵۳
خاطره شماره 34 - شهید محمود کاوه
راوی هوشنگ بزرگی: همزمان با عملیات بدر بچه ها از لشکر تماس گرفتند که برادر محمود کاوه مجروح شده و در بیمارستان نجمیه تهران بستری است من بلند شدم و به تهران بیمارستان نجمیه رفتم بعد از اینکه با کاوه احوالپرسی و روبوسی کردیم رو به من کرد و گفت: آقای بزرگی من خیلی جدی گفتم ای آقای کاوه الان دیگر از ما گذشته دیگر ما عملیاتی نمی توانیم بیاییم از خدا بخواهید و به بچه ها بگویید دعا کنند که خدا توفیق بدهد که باز بتوانیم دوباره روی قله ها و دره ها برویم و برای اسلام خدمت کنیم ایشان خیلی جدی گفت: نه آقای بزرگی چرا شما زبانت کو، دستهایت کو، هوشت کو، فکرت کو خوب از این ها استفاده می کنیم گفتم ای اقای کاوه فکر نمی کنم بتوانم گفت: نه می توانید گفتم اگر فکر می کنید ما می توانیم ما هم آماده ایم من گفتم نیاز به یکسری وسایل دارم گفت من الان به آقای عسکری تلفن می زنم که این وسایل ها را اماده کند گفت زنگ بزم گفتم: نه پس شما صبر کنید که من بروم با دکتر آسایشگاه هماهنگ بکنم تا ببینم فیزیوتراپی تا کی طول می کشد به هر حال اول اردیبهشت ماه سال 65 به تیپ رفتیم و در ارزیابی تیپ برایم جا درست کرده بودند آنجا الحمد الله رفتم و قرار شد آنجا بمانیم و خدمت کنیم حدود سه ماهی که آنجا بودیم آقای کاوه روزهایی که کار نداشتند پیش من می آمدند و با همدیگر صحبت می کردیم از عملیات ها می گفتیم و یک شب از ستاد تلفن زدند که آقای بزرگی آقای کاوه گفته اند که بزرگی باید ستاد بیاید می گفتم من وضم فرق دارد من دمر هستم من باید به پهلو بخوابم باید دراز کشیده باشم و کارهایم را انجام دهم گفت: گوشی تلفن و اقای کاوه گرفت و گفت آقای بزرگی من به شما می گویم بیا اینجا گفتم: کاوه عزیز من اینجا برای شما دردسری شوم آنجا امام جمعه هایی می آیند استاندار ها و سایر مسئولین می آیند فرماندهانی می آیند من دراز کشیده باشم فکر کنم بد باشد گفت نه من همین را می خواهم شما را اینجا ببینند و درس بگیرند وقتی دیدم آقای کاوه اینجوری می گوید گفتم هر طور شما صلاح می دانید دیگر من رفتم ستاد در انجا آقای کاوه کارهای اداری ستاد را به من محول کرد حق امضا به من داده شب ها شبهای خاطره دار بود شاید هیچ چیز به اندازه ی اینکه من بتوانم با آقای کاوه بنشینم و حرف بزنم و درد دل بکنیم زیبا نبود بالاخص برای من که توی عملیاتها بودم و بعد روی ویلچر افتادم و از کارهای اداری زیاد دل خوشی نداشتم در کنار آقای کاوه خیلی برایم آرامش دهنده بود این هم مصادف شد با جریانات کربلای 2 و باز پس گیری قلعه 2519 شبها و روزها گاهی با هم مسجد می رفتیم شام و نهار با هم می خوردیم.