https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/148971
شناسه خبر: 148971
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۰:۵۳
حالات معنوي قبل از شهادت
راوی هوشنگ بزرگی: یکی دو روز قبل از اینکه به حاج عمران برود آمد توی اتاق ما و نقشه را آورد و من را توجیه کرد هر چند از لحاظ نظامی ما نمی توانستیم کاری بکنیم ولی به هر حال برای مطالبی که مورد نظرش بود مرا یاد آوری کرد با کاوه مقداری بابت همین مسائل صحبت کردیم. بعد همین طور که نقشه دستش بود از اتاق بلند شد من که بدرقه اش کرده بودم با نگاهم همین جور نیم خیز دستم را دور تخت گرفتم و بلند شدم و همین جور نیم خیز دمر بودم آن وقت چرخم هم کنارم نبود دیدم از پشت که داشت می رفت پیراهن لباس فرمش بلند بود ژولیده بود من این را که دیدم فکر کردم این الا کسابی سر و پا شدن عشوه خدا این را می گوید دیگر آدمی که اینجوری شد از قید .و قیرد گاهی یادش می رود حتی از نظم شخصی خودش و امثالهم بنابراین دلم افتاد بروم مطلبی که مد نظرم است را الأن بگویم به بچه ها گفتم چرخم را اوردند من سوار شدم رفتم اتاقم را دیدم آقای کاوه توی اتاق نشسته رویش به دیوار است من رفتم احوالپرسی این طرف و آن طرف گفتم آقای کاوه شما مهمان ما هستید و ما هم مهمان شما هستیم و ما توی این دنیا تا الان دوست خوبی بودیم برای هم بعد از مجر وحیت در خدمتتان بودیم شما هم ما را ول نکردید از لحاظ سیر دوستی خیلی عالی بود به هر حال ما مسلمان هستیم و دین داریم باید دوستیمان توی این دنیا پایدار باشه دوستی های ما در این دنیا بنابر تداوم دارد فقط مربوط به مسائل دنیایی نیست تمام دوستی های ما بر اساس دوستیها وایمانی است و شما قول بدهید که فرداهم در قیامت این دوستی پابر جا باشد ما را شفاعت بکنبد من هم اگر لیاقتی داشتم خدا توفیقی داد مطمئنا بیادتان خواهم بود بعد آقای کاوه بلند شد شانه مرا فشار داد و یک حلقه ای از اشک نور چشمش گرفت و گفت آقای بزرگی بادمجان بم آفت ندارد همین که ایشان بلند شد و شانه مرا فشار داد بعد با هم آمدیم توی دفتر فرماندهی باز نشستیم و صحبت کردیم فردا هم که ایشان آمد من جریانات شهادت ایشان را دیدم آقای خرمی که راننده آقای کاوه بود آمد دید دارد وسایل جمع می کند من پرسیدم چی شده است؟ البته قبل از آن آقای عسکری با من تلفنی گفته بود که آقای کاوه مجروح شده است گفت آقای کاوه مجروه شده بعد آرام به من گفت آقای بزرگی کاوه شهید شد آن لحظه که گفت کاوه شهید شد برای چند دقیقه ای به صورتم مبهوت مانده بودم چون بهترین دوستم و متکی ترین دوستم را از دست داده بودم یک چنین حالتی به من دست داد خیلی نگران و ناراحت و مبهوت بودم بعد از ساعت ها ناراحتی و گریه حاجی منصوری آمد حاجی منصوری که آمد و روبوسی کردیم حلجی ناراحت بود ولی همان ثبات حاجی منصوری در آرامش روحیه ما ماثر بود من بعد رفتم داخل دفتر فرماندهی دیدم حاجی منصوری این چفیه خودش را در دهانش فرو کرده و طوری دارد گریه می کند که دیگران نشنوند به هر حال بعد رفتیم ارومیه جنازه شهید کاوه تو سرد خانه بود رفتیم آنجا زیارتشان کردیم و با شهید کاوه خداحافظی کردیم و بعد آمدیم و بعد از حدود 20روز به مرخصی رفتیم.