https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/149150
شناسه خبر: 149150
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۰:۵۴
عشق به جهاد
نور الله کاظمیان می خواست جبهه برود این جا آمد و گفت : مادر ، پدر را هم ببر گفتم : مادر صاحب اختیار هستی ، از علی که عزیزتر نیست گفت : خیلی خوب چشم . رفت و اجازه پدرش را از اداره گرفت که او را هم با خودش ببرد گفتم : مادر از جان خودت یک ذره مواظبت کن . مادر انسش به تو بسته .درست است می خواهی راه اسلام بروی دیگر به فکر ما و بچه هایت هم باش . از جیبش یک عکس در آورد و به من داد و گفت : مادر جان این عکس را بده به مادر بزرگت . گفتم چرا این عکس را گرفتی گفت : گفت این عکس را یادگاری گرفتم . گفتم : حالا این دم رفتن که می خواهی بری این عکس را جدید گرفتی گفت مادر نگاهش کن تا دلت باز شود . من عکس را از او گرفتم و بوسیدم و در جیبم گذاشتم . گفت : مادر من می روم و ساعت 7 می آیم و آقا جان را بر می دارم و می روم گفتم : عیبی نداره بعد که رفت گفت ساعت 7 . بعد دیدم که خبری نشد و آقایش را نیاورد تلفن زدم و به خانه مادر خانمش که چرا نورالله نیامده است گفت نورالله با دوستانش آمد و گفت که ما مأمور امام زمان (عج ) هستیم باید امشب برویم . هر چه خانمش گفت که نرو و پدرت را هم نبر تو قول دادی .گفت : اجازه پدرم را از اداره اش گرفتم و باز گفت ما مأمور امام زمان (عج ) هستیم و بعد پرسیدم نورالله جان چقدر مهلت داری و می آیی به ما گفت 25 روزه می آیم . هنوز 25 روز تمام نشده بود که خبر شهادتش را آوردند . خبر شهادتش را به ما بروز ندادند. یک نفر که به آن آقای ابوسعیدی می گویند در خانه آمد . بچه ها گفتند مادر یک پاسداری آمده کارت دارد . رفتم و دیدم که ابوسعیدی است . چون که من او را شناختم گفتم : آقای سعیدی چه می گوئید . گفت : جبیب آقا را می خواهم گفتم : حبیب آقا که این جا نمی شیند گغت : آدرس منزلش را بدهید . من آدرس دادم اما عقلم نرسید که با خودش سوار ماشین شوم وهمراهش بروم و رفت . به خانه آمدم تا چایی بخورم . ولی دلم جوش می زد پدرش گفت : چکاری گفتم : ابوسعیدی آمد و گفت من حبیب را می خواهم ، فاصله ای شد من رفتم پهلوی حبیب دیگر نفهمیدم چطور شد . گفتم اعظم حبیب کجاست ؟ گفت : یک پاسدار آمد و او را برداشت و برد گفتم : تو را جان مهدی و امیرت حتماً بگو بیاید و به ما خبر بدهد . من به خانه آمدم افتاده بودم حالیم نرفته بود بعد که آمد مرا اجیر کرد و گفت : مادر جان چی شده چکار شدی گفتم : هیچی تو برای چه آمدی ؟ ابوسعیدی چکار داشت ؟ گفت : هیچی خبر آورد که نورالله گفته آقام می خواسته بیاد جبهه نیاد بعد خودم می آیم و میبرمش . گفتم : همین ، گفت : همین . از خانه بیرون رفت . و بعد دو مرتبه آمد و این بار گفتم : چه خبر گفت : هیچی می گویند تیر خورده به پاش . در اداره چند تلفن گذاشتند و مواظب هستند که نورالله تلفن بزند . از بس که غرور داره می خواهند ببرنش بیمارستان نمی رود . می خواهد پس غردا بیاید .