https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/149151
شناسه خبر: 149151
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۰:۵۴
عشق به جهاد
راوی حبیب الله کاظمیان: در دی ماه سال 65 برادرم نورا... کاظمیان در حالیکه مقدّمات اعزام من و پدرم را جهت رفتن به جبهه آماده کرده بود که همراه خودش برویم . یک شب به خانة ما آمد و گفت : آماده ام که با شما خداحافظی کنم . چون باید سریع به منطقه برگردم . شما و پدر خودتان بیایید . چند روز بعد تماس گرفت و گفت : اگر مایل هستید حالا می توانید به جبهه بیایید . مقدّمات اعزام شما را آماده کرده ام . من و پدرم خودمان را جهت رفتن به جبهه آماده می کردیم و هنوز 10 روز از رفتن برادرم به جبهه نگذشته بود که مجدد از جبهه تماس گرفت و گفت : برادر ، شما و پدر فعلاً رد مشهد بمانید . شاید به وجودتان در مشهد بیشتر نیاز باشد . بعد از مدّت خیلی کمی خبر شهادت برادرم نورا... کاظمیان را آوردند .