https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/149152

شناسه خبر: 149152
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۰:۵۴

عشق به جهاد

راوی مرضیه جلالی طلب: آخرین دفعه ای که همسرم (نورا... کاظمیان) به مرخصی آمده بود به اتفاق همدیگر به بازار رفتیم. وقتی به خانه برگشتیم از طرف سپاه دنبال ایشان آمدند و گفتند: که جلسه داریم. آقای کاظمیان گفت: انشاءا... تا ساعت 8 برمی گردم پس از اینکه ایشان رفتند من اضطراب و دلهره داشتم بطوریکه نمی توانستم بچه ام را شیر دهم. ساعت 10 شب آقای کاظمیان با یک نفر دیگر برگشتند. گفتم: می خواهید دوباره به جبهه بروید؟ گفت: چطور فهمیدید؟ سپس در ادامه گفت: من مأمور امام زمان (عج) هستم و مأمور شده ام همین الان بروم. من آنقدر ناراحت بودم گفتم: این دفعه نمی گذارم که بروید. ایشان گفت: اگر شما و بچه هایم را بگیرید از روی شما رد می شوم و می روم. چون امر، امر خداست. من بسیار ناراحت شدم _ بعد از چند لحظه به من نگاهی کرد و گفت: البته شما هم برایم عزیزید و من این کار را نمی کنم. البته شما هم نگو نرو. در آن زمان دلم لرزید. بعد از اینکه ایشان به جبهه رفت پس از چند روز ساعت 8 صبح با ما تماس گرفت. ابتدا من تمایل نداشتم با ایشان صحبت کنم _ من گفتم: آقا نورا... شما این دفعه خیلی به من ظلم کردید و زور گفتید. ایشان در جواب گفت: همسرم، شما و دخترم مهدیه را به خدا می سپارم. همان روز در ساعت 10 ایشان شهید شدند.