https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/149171
شناسه خبر: 149171
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۰:۵۴
قدرت روح و کرامت نفس
راوی حبیب الله کاظمیان: در سال 60 برادرانم نورا... و علیرضا کاظمیان هردو با هم در یک منطقه از جبهه بودند. چند روز قبل از سال نو برادرم علیرضا به شهادت رسیده بود . نورا... جنازه علیرضا را با خودش از منطقه به مشهد آورد و به کسی چیزی نگفت. روز دوم عید بود که نورا... به خانه ما آمد. بعد از اینکه با همدیگر روبوسی کردیم و سال نو را تبریک گفتیم، از ایشان سؤال کردم علیرضا کجاست و حالش چطور است؟ _ چون ایشان روحیه بالایی داشت اصلاً از حرکاتش نمی شد فهمید که علیرضا شهید شده است و حتی جنازه اش را هم خود نور ا... به مشهد آورده است- نورا... در جوابم گفت : علیرضا داماد شد.- بازهم متوجه نشدم- مجدداً که از نورا... سؤال کردم او یک نقلی از جیبش بیرون آورد و به من داد. در آن موقع بود که متوجه شدم برادرم علیرضا کاظمیان شهید شده است. نورا... هم بعد از دو روز مجدداً به جبهه برگشت.