https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/149181

شناسه خبر: 149181
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۰:۵۴

حالات معنوي قبل از شهادت

راوی حسین رثای: وقتی که عملیات کربلای 5 می خواست شروع شود برادر نورا… کاظمیان باز همن برنامه وصیت نامه و برنامه ی سفارشهایش را به خانواده اش داشت و به آنها تلفن کرد و خداحافظی کرد . ایشان با یک روحیه خاصی با آنها خداحافظی نمود عملیات کربلای 5 شروع شد وما در دژ مستقر شدیم همه یک حال و هوای خاصی داشتیم اما من می دیدم که نورا… یک حال و هوای دیگری دارد به طوری که شب عملیات نخوابید ودائماً نماز خواند شاید آخرین نیایشهایش را با خداوند متعال می کرد روحیه ی عجیبی داشت روز دوم بود که ما با ایشان وارد عملیات شدیم برادر نورا… کاظمیان برنامه های خاص و تقسیم کاری های را کرد و حرکت نمویدم و در یکی از این خشا یارها (تانکهای نفربر) نشستیم و به خاطر اینکه داخل آن از جهت امنیتی بهتر بود و به جلو حرکت کردیم که سر یک پیچ درست جایی که درتیررس دشمن بود خشایار خراب شد دنده اش جا نمی رفت نورا… هم سریع نیروها را پیاده کرد و به کناری که در تیررس نباشد فرستاد ولی راننده خشایار بیرون نیامد وگفت : من باید همین را درست کنم هر چه نورا… به اوگفت : که بیا بیرون جانت درخطر است قبول نکرد وگفت : نه من خشایار را درست می کنم وجلوتر می آیم که سوار شوید . خلاصه همه مشغول ذکر شدیم که هر چه زودتر خشایار درست شود حدود پنج دقیقه ای گذشت در حالی که دائماً با آرپی جی دشمن را از دور چون در تیررس بود می زد ولی خوب خداوند متعال لطف کرد و آن امدادهای غیبی شامل حالمان شد و خشایار درست شد وگرنه باید همان آرپی جی اول خشایار را تکه تکه می کرد خشایار جلو رفت و ایستاد و دوباره ما سوار آن شدیم و به خط رفتیم وکنار نهر خین پیاده شدیم آنجا یک پلی بود که در تیررس دشمن قرار داشت و ما باید از آن عبور می کردیم دشمن درصدد بود که از نخلستان جلو بیاید بچه ها خیلی با احتیاط عمل می کردند که به سادگی شهید نشوند یادم نمی رود آن موقعیت نورا… را دیدم با اینکه خیلی رعایت احیتاط را می کرد با صلابت و شجاعت خاصش از پل رد شد ماکه پشت سر برادر نورا… کاظمیان بودیم ازترسمان دویدیم و از پل رد شدیم که یک وقتی چیزی بهمان نخورد ایشان با انیکه صدای هواپیما مهمات دائماً می آمد و خمپاره و توپ زده می شد خیلی راحت کنار همان نهر خین نشست و به درختی تکیه داد و با بی سیم صحبت کرد من رو برویش نشستم و نگاهش می کردم و دیدم که با یک آرامش خاص در آن شورش و بهر حال جنجالی که برپا شده بود نشسته ودارد با عقب تماس می گیرد و می گوید که مهمات کم داریم برایمان به جلو بفرستید واقعاً این آرامش ها از ایمانش سرچشمه می گرفت حدود ساعت چهار بعد ازظهر بود که دو سه تا شهید داده بودیم ونیاز بود که به عقب برگردیم با ایشان برمی گشتیم که من ترکش خوردم ومجروح شدم و از آن به بعد دیگر از ایشان خبری نداشتیم تا اینکه فردایش متوجه شدم همان ترکشی که به نورا… خورده باعث شهادتش گردید وایشان به این طریق به آرزویش رسید .