https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/149189

شناسه خبر: 149189
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۰:۵۴

پيش بيني شهادت

راوی حسین رثایی: یک روز صبح در حدود ساعت نه بود که دیدم کسی در می زند. رفتم در را باز کردم. دیدم نورالله است و لباس های نظامی اش را پوشیده است. پس از سلام و احوال پرسی گفت: آمده ام ظهر اینجا باشم. گفتم: برای چه؟ گفت: به زن و بچه ام گفته ام صبح می خواهم به اهواز بروم در صورتی که بلیط قطارم برای بعدازظهر است. سریع به طبقة پایین آمدم و به خانمم گفتم: ناهار حاضر است. گفت: بله. گفتم: ضمناً نورالله هم آمده است. می خواهد به جبهه برود. بار دیگر او را نمی بینی. چون این بار شهید خواهد شد. خانمم رو به من کرد و گفت: انشاء الله لال بشوی. این حرفها چیست که می گویی؟ بعد از این که ناهار خوردیم نورالله یک بسته پول از جیبش در آورد و گفت: بیا بنشین حساب و کتاب هایمان را کوتاه کنیم. گفتم: شما که پول نداشتی پولت کجا بود؟ اینها را از کجا آوردی؟ گفت: حقیقتش این است که می خواهم همة قرض هایم را بدهم. دیدم خیلی اصرار می کند نشستم و مقدار پول اندکی که از او طلب داشتم گرفتم. به نورالله گفتم قضیه چیست؟ راستش را بگو؟ چهره ات نورانی شده است می خواهی بروی و برنگردی؟ چشم هایش را روی هم گذاشت و سرش را تکان داد و گفت: بله و در گوشم گفت: برایم دعا کن. ایشان را به راه آهن بردیم و راهی اهواز کردیم بعد از چند روز خبر شهادتش را به من دادند.