https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/149363

شناسه خبر: 149363
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۰:۵۶

عشق شهادت

راوی بی بی حمیده هاشمی: « وقتی یکی از دوستان و آشنایانش به شهادت می رسید ، با هزاز سوز و گداز از نحوه شهادت او صحبت می کرد . او همیشه از شهادت حرف می زد و این حرف را تکرار می کرد و به من می گفت : خوشا به حال شما که خانواده شهید هستید . هر وقت راه کربلا باز شود ، اول شما را می برند به کربلا و من در جواب می گفتم : من خواهر شهید هستم و ازدواج کرده ام اگر کربلائی هم باشد ، برای والدین است . ایشان می خندیدند و می گفتند : نه شما خانواده شهید هستید . یک روز که برای شرکت در تشییع جنازه شهدا که از اداره مرخصی گرفته بود با هم : با هم تشییع جنازه رفتیم و ایشان در آن روز خیلی بی قرار بودند و با خود می پیچیدند و می گفتند که : من می ترسم . من با شوخی به ایشان گفتم : مگر شما بچه ای که می ترسی . من همراه شما هستم و اگر خواستید گم شوید که ایشان با یک حالت خاصی گفتند : نه ، از این می ترسم که با این همه حضور در جبهه و در کنار شهدا بودن مرگ در بستر داشته باشم . وقتی بعد از مراسم و زیارت آقا امام رضا (ع) برگشتم ، صاحب خانه ما کتابی را آورد و به شهید کاظمی داد و گفت : این کتاب را یک آقای سیدی آورده و گفته است به سید حسن بگوئید : آن آقایی که همیشه در مسجد با هم می نشینید ، این کتاب را که نامش نوای عاشورا است را هدیه کرده است . در آن موقع ما فکر زیادی کردیم که آن سید که بوده است . چون ما هر وقت به مسجد می رفتیم ، با هم می رفتیم و بعد از نماز هم با هم بر می گشتیم و ایشان با کسی در مسجد با این مشخصات آشنا نبود که بعد از فکر زیاد به این نتیجه رسیدیم ایشان با آن حالتی که داشته اند ، جواب شهادت را از جد بزرگوارشان گرفته اند .