https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/149690

شناسه خبر: 149690
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۱:۰۱

حسن برخورد

راوی علی احسنی مقدم: روزی نزد آقا مصطفی قوی رفتم و گفتم:" آقا مصطفی می خواهم به سوسنگرد یا هویزه بروم و تلفن بزنم. آقا مصطفی هم سوئیچ تویوتایی که تازه تحویل داده بودند را داد و گفت:" بیا، با ماشین برو و انشاءالله تاظهر برگرد." گفتم:" به امید خدا، هنگامیکه می خواستم حرکت کنم" مصطفی گفت:" من همین اینجا منتظر شما می مانم." حرکت کردم به هویزه که رسیدم مخابرات تعطیل بود. سوسنگرد هم مخابراتش تعطیل بود. تصمیم گرفتم به 92 ذرهی که بچه های سرلشگر پنج نصر در آن مستقر بودند بروم. به سمت 92 ذرهی اهواز حرکت کردم. وقتی رسیدم ظهر شده بود تماسم را گرفتم ناهار را خوردم و استراحت کردم. وقتی بیدار شدم غروب بود. با خود گفتم:الان اگر بروم حتماً مصطفی کلی عصبانی است. بهر حال حرکت کردم، وقتی رسیدم، دیدم مصطفی درست همانجایی که منتظر من مانده بود، نشسته است. با ترس نزدیکش رفتم و قبل از اینکه چیزی بگوید گفتم: حق دارید، باید مرا ببخشید. مخابرات سوسنگرد و هویزه تعطیل بود، بهمین دلیل به اهواز رفتم. همانطور که نشسته بود گفت: تلفن زدی؟ گفتم: بله. گفت: نگرانت شده بودم. حالا که سلامت آمدی خوشحالم. دیگر نمی دانستم چه بگویم معاون تیپ از صبح که من رفتم تا بعد از ظهر همانجا نشسته تا من برگردم. فقط طبق گفته خودشان برای نماز و صرف ناهار رفته و برگشته بود.