https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/149691
شناسه خبر: 149691
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۱:۰۱
خبر شهادت
راوی علی احسنی مقدم: سری آخری که آقا مصطفی می خواست به جبهه برود برای خداحافظی منزل ما آمد. زن و بچه اش در اهواز بودند مصطفی آمده بود تا دختر کوچکش را هم با خود به اهواز ببرد. آنروز مصطفی خوشحالتر از دیگر روزها بهنظر می رسید. گفتم:" خدا به همراهتان به ما زنگ بزنید." گفت:" انشاءالله" بهرحال خداحافظی کرد و رفت. چند روز بعد برادر خانم مصطفی به منزل پدر شوهرم آمد. من هم آنجا بودم. به من گفت:" آقا مصطفی با خانواده اش آمده اند و از من خواسته به شما بگویم به منزلشان بروید." از لباس سیاه تنش و ناراحتی چهره اش کمی نگران شدم پرسیدم: خود مصطفی برای دیدن ما می آید، آیا اتفاقی افتاده است؟ کمی مکث کرد و گفت: راستش ... مصطفی شهید شده است، شوکه شده بودم. خودم را کنترل کردم و به منزل رفتم، مادر شوهرم پرسید:" طاهره خانم چه کسی بود؟" گفتم: برادر خانم مصطفی. گفت: خوب چیکار داشت؟ گفتم: گفت:مصطفی با خانواده اش برگشته اند حاضر شوید به آنجا بیایید. بالاخره حاضر شدیم حرکت کردیم. سرکوچه منزل مصطفی که رسیدیم عده ای از همسایه ها جلوی منزل ایشان جمع شده بودند. مادر شوهرم با دیدن این وضع گفت: چه خبر شده؟ ناگهان در میان جمعیت ملیحه دختر مصطفی بسمت ما دوید. مادر شوهرم با دیدنش او رادر آغوش گرفت و گفت: دخترم چه اتفاقی افتاده، همه همسایه ها جلوی خانه شما هستند. گفت: مادر بزرگ بابا مصطفی شهید ده است. ناگهان مادر مصطفی همانطور که ملیحه را دربغل گرفته بود، از شدت ناراحتی بیهوش شد. دیگر با کمک تعدادی از زنهای همسایه او را به داخل خانه آوردیم هرچند درک نبودن مصطفی در کنارمان برایم سخت بود، ولی دائماً مادر شوهرم را دلداری می دادم و می گفتم: ناراحت نباشد شما باید افتخار کنید به چنین فرزندی.