https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/151944
شناسه خبر: 151944
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۱:۳۰
خاطره شماره 39 - شهید محمد فرومندی
راوی محمود مکوندی: در سال 59 من بعنوان فرمانده آموزش به یک روستا رفتم . هوای آن منطقه بسیار گرم بود . یک شب در چادر استراحت می کردم ساعت 1/5 بعد نیمه شب بود . ناگهان دستی را روی شانه ام احساس کردم شهید فرومندی بود این بزرگوار 60 کیلومتر جاده خاکی را آمده بود تا من را ببیند و از اوضاع مطلع شود ایشان گفت: «فکر نکن که تنهایی دل من هم با تو است » این برخورد ایشان باعث شد تا خستگی کار از تنم بیرون برود .