https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/152087

شناسه خبر: 152087
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۱:۳۱

مبارزه با ضد انقلاب و منافقين

راوی علی اکبر قلی زاده: روز تولد امام زمان(عج) همسرم صبح موقع رفتن به محل کارش رو به من کردند و گفتند:‌ کارهای من امروز زیاد است. امشب تا ساعت 1 زودتر برنمی گردم. 5 دقیقه بعد از رفتن آقای فرودی صدای زنگ درب حیاط به صدا در آمد گفتم: کیه؟ گفتند: منزل آقای فرودی؟ گفتم: بله بفرمایید. گفتند: تا دم درب تشریف بیاورید. وقتی درب را باز کردم دیدم دو نفر خانم هستند در همین هنگام یکی از آنها بلافاصله از پله های جلوی درب بالا آمد و پشت درب حیاط ایستاد و گفت: خانم ما از آموزش و پرورش آمده ایم و حتماً باید آقای فرودی را ببنیم چون کار بسیار مهمی با ایشان داریم. گفتم:‌ ایشان مسافرت رفته اند و منزل نیستند من هم اطلاعی از ایشان ندارم. حدود دو ماه است که من از ایشان اطلاعی ندارم. گفت: خانم اگر به من شک دارید و بیایید و جیبهای مرا بگردید و نگاه کنید تا مطمئن شوید. گفتم: خانم، این چه حرفی است که شما می زنید مگر من پلیس هستم که بیایم و جیبهای شما را بگردم. در همان هنگام دیدم که خانم وحشت زده و رنگ پریده شد ودستهایش می لرزید و حرکاتش نشان دهندة این بود که این خانم از منافقین است- بعد من گفتم:‌ خانم برو پایین الان بچه ام بیدار می شود. با دست اشاره کردم و ایشان را بیرون کردم و درب را بستم. مدتی گذشت دو مرتبه یک خانم دیگر آمد و درب زد و گفت: منزل آقای فرودی؟ گفتم: بله ، گفت: من از آموزش و پرورش آمده ام. این دفعه درب را که باز کردم، جلوی درب ایستادم و اجازه ندادم که داخل بیاید. گفتند:‌اجازه بدهید داخل بیایم،‌کار مهمی با شما دارم و باید با شما صحبت کنم چون باید حتماً آقای فرودی را ببینم. یا اینکه محل کار ایشان را به ما بگویید و گر نه اتفاق خیلی بدی برایشان می افتد. گفتم: ایشان نیستند و من هم اطلاعی ندارم. حدود ساعت 4 بعد از ظهر بود دیدم که یک آقایی از پله های جلوی درب بالا آمده و گوشش را به درب چسبانده و گوش می دهد. بعد از چند لحظه هم زنگ زد گفتم: کیه گفت: اینجا منزل آقای فرودی است؟‌گفتم: بله گفت: از آموزش و پرورش آمده ایم و کار ضروری با ایشان داریم حتماً باید آقای فرودی را ببینیم. من درب را باز نکردم و از پشت درب گفتم: آقای فرودی مأموریت هستند والان در منزل نیستند و من هم از ایشان اطلاعی ندارم. گفت: خانم لطفاً درب را باز کنید من کار ضروری دارم و باید ایشان را ببینم و با ایشان صحبت کنم. گفتم: آموزش و پرورش خودشان می دانند پس اگر شما از نیروهای آموزش و پرورش هستید، چگونه نمی دانید! در همین هنگام متوجه شدم درب خانه همسایه روبرویمان باز شد واین فرد دستپاچه شد و زود رفت. من بلافاصله چادر پوشیدم و رفتم درب را باز کردم دیدم مثل اینکه همان فرد یک چیزی زیر اورکتش پنهان کرده است و چون در داخل کوچه یکی از همسایه ها مشغول اسباب کشی یود و کوچه شلوغ بود آن فرد یکسره اطرافش را نگاه می کرد و دل به شک بود خود من هم کمی دچار اضطراب شده بودم و چون می دانستم ایشان شب دیر وقت می آیند با خودم گفتم‌ نکند اینها بفهمند و بلایی به سرشان در بیاورند. پدرم آن روز از صبح به حرم مطهر امام رضا (ع) رفته بودند وقتی برگشتند گفتند:‌ دخترم، چرا ناراحت هستی؟ گفتم: از صبح دو مرتبه چند خانم به درب خانه آمده اند و بعد از ظهر هم آقایی آمده بود و من مشکوک شده ام و مهدی آقا هم چون صبح در موقع رفتن به محل کارشان گفتند: امشب دیر وقت می آیم، می ترسم. پدر گفت: جایش را بلد هستی؟ گفتم: بله گفت: بلند شو با هم به آنجا برویم و مهدی آقا را مطلع کنیم. من هم دختر را بغل کردم و همراه پدرم به آنجا رفتیم، نگهبان دم درب آنجا گفت: آقای فرودی برای خرید شیرینی بیرون رفته اند. شما چکاره شان هستید؟ گفتم : خانمشان هستم. گفتند:‌بفرمایید داخل بنشینید تا بیایند. گفتم: نه ، همین جا می ایستم. بعد آن نگهبان دو تا صندلی آورد و ما نشستیم. وقتی ایشان آمدند گفتند: شما اینجا چکار می کنید؟ بعد ایشان را به کناری کشیدم و گفتم: صبح بعد از رفتن شما دو تا خانم آمدند و بعد از آن هم یک خانم دیگر آمد. بعد از ظهر هم یک آقایی با فلان مشخصات دم درب خانه آمدند و شما را کار داشتند. گفت: شاید از بچه های محل کار خودم بوده اند و می خواستند سربه سر شما بگذارندو بعد از بچه های آنجا پرسیدند آنها گفتند: هیچ کدام از ما نبوده ایم. بچه های آموزش و پرورش هم طی تماس گفته بودند که از نیروهای ما نبوده اند. به ما گفتند: شما بروید من خودم می آیم. شب بچه ها تا درب خانه ایشان را رساندند که برای ایشان اتفاقی نیفتد.