https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/152089

شناسه خبر: 152089
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۱:۳۱

محبت و مهرباني

راوی سعید رئوف: یک سفری که خدا توفیق داد به حج مشرف شدیم به علت جراحت هایی که داشتیم ودر حال پیاده روی در خیابان های مکه معظمه حالم به هم خورد و در خیابان افتادم . بعد از گذشت حدود دو ساعت چشم هایم را باز کردم دیدم در جایی هستم که سفیدی رویم کشیده اند و باد سردی هم می وزد . متوجه شدم که یکی از پست های امداد می باشد . در همین هنگام دیدم فرودی جلو آمد و گفت : سعید بیدار شدی ؟ من که وحشت کرده بودم گفتم : این جا کجا است ؟ ما را کجا آوردید در آن فضای معنوی حج دیگر بی اختیار شروع به گریه کردم . دست در گردن فرودی انداختم و با هم گریه می کردیم . بعد به من گفت : ساکت باش تا برایت خاطره ای را تعریف کنم و شروع کرد به نقل خاطره ای . دور خانه خدا داشتم می چرخیدم دیدم یک پیرزنی دارد راه می روی موفق نمی شود که طواف کند . گاهی به زمین می افتاد وزیر بغلش را می گرفتند و بلندش می کردند . با دیدن این صحنه ها ناراحت شدم و جلو رفته و پیرزن را به پشتم گذاشتم وحرکت کردم و مرتب لبیک می گفتم . این پیرزن هم هر وقت لبیک می گفت من بیشتر گریه می کردم .گفتم: خدایا مادرم را نتوانستم بچرخانم وای این مادر را می چرخانم .هم این به اعمالش برسد هم ثوابش برای مادرم باشد .هفت درو که تمام شد به آن پیرزن گفتم : بس است ؟گفت : پسرم هفت دور دیگر هم من را ببر . مجدد هفت دور دیگر را شروع کردم . دور پنجم یا ششم بود که به نفس نفس افتادم خیلی با احساسات داشتم خودم را راه می بردم خلاصه به هرشکلی بود هفت دور را زدم . می خواستم بپرسم که بس است بعد با خودم گفتم : اگر بگوید هفت دور دیگر ببر نمی توانم دیگر چیزی نگفتم و ایشان را زمین گذاشتم و گفتم : خدایا این هفت دور را به یاد پدرم بردم .