https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/152112
شناسه خبر: 152112
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۱:۳۱
خاطره شماره 57 - شهید مهدی فرودی
خاطرهای از خاطرات همسر شهید درباره دخترشان "آسیه" هم شیرین است که آن را نیز به روایت عشقستان چهارم دی، پیوست میکنم. « زمانی که مهدی هنوز در جبهه بود، آقای زارع یک گوسفند آورد تا وقتی مهدی از جبهه میآید جلوی پایش قربانی کنند. دو سال گذشته بود و هنوز آقا مهدی نیامده بود. یک روز آقای زارع آمد تا نامه و امانتیهای ما را به دست آقا مهدی برساند در ایوان منتظر نشسته بود. آسیه دست در گردن گوسفند انداخته بود و میگفت: بع بعی جان! چرا ناراحتی؟ بابات نیومده؟ بابات رفته جبهه؟ خب... بابای من هم رفته جبهه و نیامده !
گوسفند علف میخورد و آسیه با او درد دل میکرد:« بع بعی! بابات تلفن نزده؟ بابای منم تلفن نزده! بابای تو نامه نداده؟ بابای منم نامه نداده! ... بیا هر دوی ما برای بابا هامون نامه بنویسیم.»
آقای زارع از ایوان نگاه میکرد و میخندید. همین حسین آقا که اکنون در استانداری است، میگفت: نگاه کنید بچه چه قشنگ با گوسفند درد دل میکند