https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/152154
شناسه خبر: 152154
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۱:۳۱
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی صفر علی فرمانبر: یک شب خواب دیدم من مریض هستم و محمد آمده و می گوید پدرم کجاست؟ از جبهه آمده بود و همه را دیده و حال و احوال کرده اما من را ندیده بود. و پرسیده بود، پدرم کجاست؟ گفته بودند پدرت مریض است. پرسیده بود: چرا او را نبریده اید دکتر؟ گفته بودند: دکتر رفته و دارد دارو مصرف می کند؟ او آمد بالا در حالیکه لباس بسیجی اش تنش بود. با من احوال پرسی کرد و دست من را گرفتو گفت: بلند شو تا برویم دکتر . من بلند شدم و لباس پوشیدم . گفتم: بابا من دیروز با مادرت رفتم دکتر و دارو دارم مصرف می کنم. گفت: من یک دکتر آشنا دارم که در جبهه با او دوست شدم دکتر بخوی است. رفتیم پهلوی دکتر و بعد آمدیم. نزدیک داروخانه من را آورد و به یک درختی که کج بود تکیه داد و گفت: همین جا بنشین تا من داروهایت را برایت بگیرم. رفت داروها را گرفت و تادرب خانه آمدیم بعد گفتم: برو تو . گفت: شما بروید. من هم می آیم من برگشتم تا دستش را بگیرم که چیزی ندیدم و از خواب پریدم.