https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/152756

شناسه خبر: 152756
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۱:۴۱

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی زهرا زارعی: بعد از حدود ده سال که جنازه ی همسر عزیز شهیدم عباس را آوردند و دفنش کردیم صبح بچه ها را به مدرسه فرستادم بعد دلم یاد عباس را کرد عکسش را برداشتم و با او درد دل می کردم و گریه می کردم که من لیاقت همین استخوان ها را داشتم بعد خوابم برد در عالم خواب دیدم که وارد منطقه ای مانند جاده ی سید مرتضی یک میدان صاف پر از خار و خاشاک شدم و دو تا پاسدار در جلو حرکت می کردند و تعدادی خواهر از پشت سر این ها که هیچ کدامشان از کاشمر نبودند با خودم گفتم: من که این ها را نمی شناسم چه طوری با این ها بروم بعد از یکی از خواهرها پرسیدم کجا می رویم؟ این جا کجاست؟ گفت: این جا شلمچه است و ما هم به شلمچه می رویم در بین راه به محلی رسیدیم که پله می خورد می رفت پایین در محلی سفیدکاری و گل کاری شده که اطاق های زیادی داشت و آبشاری هم در آن جا قرار داشت و در دم در دو مامور ایستاده بودند که کسی را به داخل راه نمی دادند در حال تماشا بودم که دیدم از یکی از اطاق ها همسرم عباس بیرون آمد و رفت پیش ماموران و متوجه حضور من شد اما توجهی نکرد و رد شد رفتم پیش یکی از آن مامورها گفتم: بگذارید بروم آن آقایی که از اطاق خارج شد همسر من است گفتند کسی نباید وارد این جا شود در همین حین دوباره عباس آمد و مرا نگاه می کرد به گریه افتادم و گفتم حالا مرا می بینی و توجه نمی کنی مرا راه نمی دهند بعد گفت: آن اطاق من است و سه مرتبه تکرار کرد آن یکی اطاق توست گفتم تو که شهید شده ای من هفتمت را هم گرفته ام گفت نه من این جا هستم که یک دفعه از خواب بیدار شدم.