https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/153058
شناسه خبر: 153058
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۱:۴۴
تولد و کودکي
راوی هاجر فنایی: زمانی که فرزندم عباس را حامله بودم همسرم میخواست به کربلا برود می گفت تو هم بیا با هم به کربلا برویم پدر و مادرم مخالفت می کردند و می گفتند: تو نمی توانی بروی بچه اگر آنجا بدنیا بیاید کسی همراه تو نیست در همان روزها زنی از اهالی محل که به کربلا رفته بود نزد او رفتم و موضوع را برایش تعریف کردم او گفت : خانم فنایی این رفتن مثل بادی است که ازسرت می گذرد ، برو شاید دیگر چنین موقعیتی پیش نیاید تو داری پیش امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) می روی می دانی اینها کیستند؟ من هم تصمیم به رفتن گرفتم من در آن زمان نان می پختم ، خلاصه وسایل لوازم را برداشتیم و به همراه پسر سه ساله ای که داشتم خانوادگی به راه افتادیم و به کربلا رفتیم وقتی رسیدیم ده شبی در کربلا ماندیم و دو شب که از رفتمنمان به نجف می گذشت شب جمعه ای بود که قرار بود فردای آن روز به سوی ایران حرکت کنیم وسایلمان را جمع کردیم سحر جمعه درد زایمان مرا گرفت همسرم به من گفت : برویم به زیارت من گفتم تو برو و من بعد می آیم خلاصه همه ی مردهای همراه ما به زیارت رفتند در بین زنان زنی بنام کربلایی ربابه بود که دایه بود پیش ایشان رفتم و از او پرسیدم که می خواهید به زیارت بروید گفت : نه من سرم درد می کند کمی که بهتر بشوم می روم خلاصه دیدم دردم بیشتر شد زنی دیگر از اهالی محله مان همراه ما بود ایشان را صدا زدم تا برود دایه را خبر کند که دیدم بچه ام به دنیا آمد و مثل پنجه ای آفتاب سفید بود یکی از زنان گفت : من می روم به پدرش خبر دهم می گفت : وقتی به حرم امام حسین (ع) رفتم دیدم پدر عباس از حرم بیرون آمده و به طرف حرم حضرت عباس (ع) می رود به ایشان می گوید کربلایی بیا که پسر داری پسر بچه ای همراه ما بود وقتی صدای این بچه را شنید گفت: اسمش را عباس بگذارید دیگر او را شستند تا موقع مردان از زیارت برگشته بودند و هر کدام حرفی می زد یکی می گفت : رحمت به شیرت که بچه اینجا بدنیا آمد همین طور نشسته بودم که یک دفعه یکی از مردان به نام کربلایی حسین آمد و گفت ما که سفرمان کامل شده ومی خواهیم برویم حتما" شما می خواهید بمانید به ایشان گفتم من که حالم خوب است و آماده ایم و تمام وسایلم را جمع کردم کربلایی حسین به بقیه گفت : من آماده ام اما بقیه ی افراد گفتند : بخاطر بچه ای که بدنیا آمده است یک روز دیگر می مانیم یکی از زنان گفت : من می روم و بچه ی شما را زیارت می دهم ایشان رفت وقتی آمد گفت : نمی دانم چرا وقتی ایشان را به ضریح نزدیک می کردم عباس زبانش را در آورد و به ضریح نزدیک می کرد خلاصه فردا سر رسید و می خواستیم برگردیم و من بخاطر این که دیگر نمی توانستم بروم زیارت دیگر راه افتادیم و رفتیم به کاظمین به همراه عباسم به حرم موسی بن جعفر (ع) رفتم کودک را در گوشه در کنار گذاشتم و نماز خواندم بعد از نماز دیدم سه چهار زن عرب کنار کودکم نشسته اند و عربی صحبت می کنند و ایشان را نوازش می کنند من که حرفهای عربی شان را نمی فهمیدم ولی با اشاره به آنها فهماندم که کودک دو روزش است و آنها هم سروصورت کودکم را لمس می کردند خلاصه بعد از زیارت سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ماشین ها را آن زمان هم که سرعت بالایی نداشتند بعد از هشت یا نه روز به مشهد رسیدیم و دو شب را در مشهد ماندیم بعد به سمت روستا راه افتادیم و قبلا" به مادر خودم خبر داده بودم که ماشین ما واژگون شده است و مادرم مریض شده بود خلاصه با همه سختی ها و پستی و بلندی ها که بود به روستایمان رسیدیم مردم به استقبال مان آمدند عمه ی عباس زود جلو آمد و او را از من گرفت و مردم هر کدام چیزی می گفتند یکی می گفت : اسمش چیست ؟ یک می گفت خوشا به سعادتش که چنین جای مبارکی به دنیا آمده است و همین طور بهت زده و متعجب به آنها نگاه می کردم .