https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/153593

شناسه خبر: 153593
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۱:۵۲

بهترين عيدي

به نقل از مادر شهید: روزهاي آخر سال بود و نزديک نوروز. برادرهاي شوهرم هر شب به خانه‎مان مي‎آمدند، تا خبري از محمدرضا بگيرند و ما مي‎گفتيم که اطلاعي نداريم. روز اول عيد بود که صبح زود، پسر برادر شوهرم آمد. در را باز کردم. گفت: «زن عمو برايت عيدي آوردم.» گفتم: «دستت درد نکند، تو خودت عيدي هستي که آمدي خانۀ ما!» جواب داد: «نه عيدي حسابي آوردم، اگر ببيني خوشحال مي‎شوي. عيدي، از پشت در بيا اين طرف!» نگاه کردم. برق خنده و چشمان مهربان محمدرضا را که ديدم، از خوشحالي در پوست خود نمي‎گنجيدم. گفت: «زن عمو آن شب‎هايي که به خانۀ شما مي‎آمديم، خبر شهادت محمدرضا را داشتيم. ساکش را هم آورده بودند. ما بخاطر بي‌قراري شما به خصوص اين که محسن هم تازه شهيد شده، نمي‌توانستيم به شما بگوييم؛ اما واقعيت اين بود که او شهيد نشده، ساکش در خط مقدم همراهش بود و موقع عقب نشيني، آن را جا گذاشته بود. چون همۀ نيروهاي که به خط رفته بودند شهيد شدند، فکر کردند که محمدرضا هم جزء آنها بوده است؛ بنابراين ساکش را آوردند. آن روز او با لباس بادگير که رزمنده‌ها حين بمباران شيميايي مي‌پوشند، آمده بود.» گفتم: «چرا با اين لباس آمدي؟» گفت: «وقتي شنيدم خبر شهادتم را داده‌اند سريع خود را رساندم تا خوشحالت کنم.»