https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/153645

شناسه خبر: 153645
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۱:۵۲

حرمت والدين

راوی طاهره بابائی: شهید هنگام ازدواج بیست سال داشت . من این طرف و آن طرف برای خواستگاری می رفتم . یک روز گفت: مادر جان برای چه این قدر دست و پاچه ای هنوز زود است که من داماد شوم . گفتم: نه. مادر جان ، شاید عمر من و پدرت کفاف نکند . چون تو بچه اول ما هستی و حالا هم بیست سال عمر داری و می خواهم دامادت کنم. پس از مدتی یک دختر سیدی برای ایشان پیدا کردم و به او گفتم : مادر، بیا و این دختر خانم را ببین که چطور است . گفت: مادر من کجا بیایم . اگر شل و کور باشد و شما او را بخواهید من هم می خواهم . من نمی خواهم که مرا ببیند . گفتم : خوب ، خانواده عروس که باید شما را ببیند . وقتی می خواستیم به خانه عروس برویم با همان لباسهایی که در خانه تنش بود آمد و ما هر چه اصرار کردیم که کت و شلوارش را عوض کند قبول نکرد . شهید گفت: مادر اگر کسی بخواهد مرا ببیند و دوست داشته باشد که همسرم شود با همین شلوار پاره ببیند بهتر است . وقتی به خانه همسرش رفتیم از اول تا آخر سرش پایین بود و هر چه از او می پرسیدند جواب نمی داد . پس از مدتی یک مجلس شیرینی خوری ساده گرفتیم و همسرش را عقد کردیم.