https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/154318

شناسه خبر: 154318
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۰۱

گذشت و اغماض

راوی کبری عباسی: روزی یکی از بچه های روستا با حسن دعوا کرده و چاقو به پایش زده بود . پدرش می خواست برود و شکایت کند اما حسن با خنده گفت : ما دو نفر بچه یک روستا هستیم با هم دعوا کردیم . معنی ندارد شکایت کنیم . یک سری که از جبهه آمده بود دیدم با همان بچه روبه رو شد و شروع به بوسیدن او کرد . من به ایشان اعتراض کردم و گفتم : از وقتی او به شما چاقو زده من با مادرش حرف نزده ام . بچه اش به من سلام می کند ولی من جواب نمی دهم . گفت : چگونه مسلمانی هستی که کینه او را در دلت نگه داشتی . بعد ادامه داد من چنین مادر ی را که کینه را در دلش نگه دارد دوست ندارم .