https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/154553
شناسه خبر: 154553
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۰۴
اولین اعزام
به روایت از زلیخا عقلی مقدم : زمانی که محمد می خواست کارهای رفتن به جبهه اش را انجام بدهد. به من گفت: که برو از داخل کمد شناسنامه ام را بیاور من هر چه اصرار کردم که برای چه شناسنامه ات را می خواهی به من چیزی نگفت: شناسنامه را به او دادم و بعد از مدتی دوباره همان را به خودم داد تا در سر جایش قرار دهم از او مجدداً پرسیدم که شناسنامه را برای چی می خواستی گفت: که می خواهم به جبهه بروم به او گفتم: که هنوز عباس از جبهه نیامده تو می خواهی بروی صبر کن. تا او برگردد بعد شما برو. این مسئله را با پدر در میان گذاشتم پدر نامه های او را پاره کرد و نگذاشت که به جبهه برود. ولی او دوباره این بار مخفیانه شناسنامه را برداشته و تمام کارهای جبهه اش را کرد. و به جبهه رفت. بعد از 10 روز که از 2 نامه هم برای ما فرستاد دیگر خبری از او نیامد.